یک ماه رفت. خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم. مرخصی های
میان دوره و بعدش هم تلو. همه چیز همون جوری که دوست دارم داره پیش میره.
به جز این سرماخوردگی کوفتی که نه هست، نه نیست...

اواخر دی ماه 1390 - پدرام اعظم پناه ( بالا،چپ ) - شهاب سعیدی ( پائین،راست ) دوره ی آموزشی - مرکز آموزش 01 شهدای وظیفه نزاجا - افسریه تهران برای دیدن عکس با اندازه ی بزرگ بر روی آن کلیک کنید
جدیداً تو محیط هایی قرار میگیرم که روزی چند بار تو دلم از مامان و
بابام تشکر میکنم که از بچگی به من اجازه ی فکر کردن و نتیجه گیری کردن
دادند!
قبل از این که بیام اینجا بنویسم کلی چیز تو ذهنم بود که بگم اما وقتی شروع کردم اکثرشون رو با این که یادمه اما ننوشتم. بگذریم...
یکی دوتا خاطره ی کوچولو : - افسر آموزش : خب آقایون شما ماشالا همه تحصیل کرده اید و میدونید که سمت ها شامل راست، چپ، جلو، عقب، پائین و بالا هست و دیگه لازم به توضیح نیست. اینا رو ما واسه سربازایی که سواد ندارند توضیح میدیم!!! یکی از بچه های یگان : ببخشید جناب، میشه دوباره توضیح بدید؟
- طرز معرفی هومن رحیمی : بسم الله رحمن رحیمی هستم جناب...
|