ترنجم اما...
گفتا من آن ترنجم کاندر جهـان نگنـجم
گفتم به از ترنجی لیکـن به دست نـایی
 
گفتا تـو از کجایی که آشفته می نمایی
گفتـم منـم غریـبی از شهـر آشنـایـی
 
گفتا سر چـه داری کـز سـر خـبر نداری
گفتـم بـر آسـتانت دارم ســر گـدایی
 
گفتا بـه دلربایی مـا را چگونه دیدی
گفـتم چو خرمنی گـل در بزم دلربـایی
 
وقتی مهد کودک بودم تو به تئاتر نقش شرباف رو داشتم
پدرام اعظم پناه Pedram Azampanah
گفتم که بوی زلفت گمراه عالـمم کـرد
گفـتا اگر بدانی هــم اوت رهـبر آیـد
 
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پـرور آید...