صفحه شخصی پدرام اعظم پناه

تمامی مطالب این وبلاگ شخصی و متعلق به من و دوستانم میباشد.از عزیزان خواهشمندم دقت فرمایید که در این وبلاگ گشتم نبود نگرد نیست!


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 19 دی ماه سال 1389

سکوت...

سکوتم از رضایت نیست، جواب ابلهان است این خاموشی...

جمعه 17 دی ماه سال 1389

6444 یک آی دی باز...

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
سه شنبه 23 آذر ماه سال 1389

دبستان پسرانه نمونه مردمی امید

نمیدونم این روزا چه گیری دادم به قدیما! اما شما یادتونه دبستان که بودیم، وقتی کلاس دوم یاد گرفتیم تا صد بشماریم چه احساسی داشتیم؟ یادمه از دختر خالم یه روز پرسیدم : "خانومتون تا چند رو یادتون داده بشمارین؟" اونم گفت : "تا هزار". تازه باورم نشد و از مامانش پرسیدم...


جلد کتاب فارسی اول دبستان

به یاد دبستان پسرانه نمونه مردمی امید واقع در مرداویج اصفهان


چند روز پیشا به امید پیدا کردن دوستای دبستان، یه صفحه تو فیس بوک ساختم که همچین بى نتیجه هم نبود.

دوشنبه 22 آذر ماه سال 1389

شوخی شهرستانی

ای

بمیری

با

این

شوخی

ت***ت

یکشنبه 21 آذر ماه سال 1389

من یا بابام؟

خدایی من خوشتیپ ترم یا بابام؟


پسر : پدرام اعظم پناه پدر : امان الله اعظم پناه
یکشنبه 21 آذر ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

فرزند : سوهان روح، عصای دست

امشب تو پیتزا پدر بزرگ یک زوج خوشبخت رو دیدم که از دست بچه شون داشتند مثل آمونیوم دی کرومات فوران میکردند و تو سر مغز خودشون میزدند.


یه بچه دختر سه چهار ساله ى پنجاه الى شصت سانتى مترى نسبتاً نحیف با موهاى صافِ مصرى و کدرِ انى رنگِ چسبیده به کف سر، که فرقش از وسط باز شده بود. صورتِ ماست و نسبتاً ظریف و رنگ پریده ای داشت. از چشم هاى ریز و بیحالتش و از موژه های به هم چسبیدش کاملاً مشخص بود تازه گریش بند اومده. به علاوه فِرت فِرت کردنش مزید بر علت بود. یه فروند لب سرخِ ترک خورده داشت که با بینى کوچیک و سر بالاش فاصله ى زیادی نداشت و همین موضوع قیافش رو نَچسب تر میکرد. یک جفت چکمه صورتىِ پلاستیکى که بالاش خز همون رنگی داشت، روى ساق-شلوارى مشکىِ کِشیش رو حد اقل تا زیر زانوهاى لاغرش میپوشوند. یه گردنبند الله مستطیلى شکل طلا و چند تا النگوى زردِ طرح دار و گوشواره هاى طلاش جدا از لحجه ى والدینش، اصفهانى الاصل بودنش رو راحت ثابت میکرد. احتمالاً همون یه دونه بچه بود، چون مامانش علاوه بر جوان بودن به نظر حامله هم میومد. یه کاپشن کلاه دارِ صورتىِ باربى نشان که سر آستینهاش چرک شده بود هم تو تنش زار میزد :


    • من میخوام وسط بشینم.
    • من اون که بزرگتره رو میخوام.
    • کسی از پیتزای من نخوره، همش مال خودمه.
    • مامان فوت کن، داغه.
    • بابا من دو دارم.
    • ...

یعنی مامان بابای من از دست سه تا قد و نیم قدش چی کشیدند؟



13 بهمن 1369 - پدرام اعظم پناه در دو سالگی (سمت راست)

توضیح : این عکس رو تو پاسپرت قدیمی بابام پیدا کردم.

سه شنبه 16 آذر ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

پالاشت

شما یادتون نیست...


اون قدیما یادمه به آبکش میگفتیم پالاشت. اصفهانی ها میگند "سماخ پالون"


های، راحت شدم. انگار یکی یه جائیمو گرفته بود فشار میداد :دی


بعضی وقتا بعضی از لغت های فراموش شده، از یجایی از مغزم سرک میکشند به همین جای روانم که الان هست و اینجوری میشه که الان شده. مثل اون کاغذ استنسیل. یا پُلی کُپی که تو دبستان خانوممون میدادند ببریم خونه حل کنیم و فردا بیاریم مدرسه. یکی دوهفته ای بود این پالاشت هم رو مخم بود. 


دوشنبه 8 آذر ماه سال 1389

6 آذر - 9 شب - 20 کرج

بیحس (هستم)

وسط تازه شهری غریب، که همه چیزش آشناست (هستم)

شکمم پر، مغزم خالی (هست)
نه شاد، نه غمگین (هستم)

در فکر بیهوده ماهی که گذشت (ثانیه میکُشم)

در فکر جمله سازی با متن ذخیره شده در تکست موبایلم (بودم)
"مادرت کمد جای تو میزایید بهتر از تو بود"

ببین، حتی خالی از طنز... (هستم)

(هستم) پشت خاموشی خطی که همیشه روشن و همیشه شنوا...

حرفم تبریک (هست)
دستم خالی (هست)

گوشم پرِ از پچ پچ میز های اطراف (هست)

چه ضعیف، چه آشنا، چه طولانی (بودم، بودی، بود)
چه ضعیف، چه غریب، چه طولانی (هستم، هستی، هست)
تولدت مبارک

سه شنبه 25 آبان ماه سال 1389

چینی 中国

به خدا برید خدا رو شکر کنید که چینی نشدید! یکی دوروزی یه مهمون چینی داشتم همش استرس داشتم بشکنه. حالا جدای ازون کلی دلم براش سوخت. بی چاره نمیدونی با چه زحمتی با خانوادش چینی حرف میزنند. یعنی حس میکنی با تمام وجود داره سعی میکنه که فقط حرف بزنه. توی یه احوال پرسی ساده صدای تموم اون حیواناتی که حضرت نوح سوار کشتیش کرد رو در میاره تا مثلاً بپرسه "چه خبر؟ چی کار میکنی؟"


از همه اینا گذشته تو زبونشون چیزی به نام "حرف" ندارند. خدا نسیب نکنه! واسه هر چیزی یه سمبلی دارند. رسماً نقاشی میکشند تا اینکه بنوسند. بعد تازه بین هفتاد تا هشتاد هزارتا ازین سمبل ها دارند که با پنج هزارتاش تازه میتونند روزنامه بخونند. به عبارتی...

لا إله إلا الله...


بعد تازه اگه بخواند یه کلمه جدید به کلماتشون اضافه کنند باید اون کلامه رو درست کنند. اسم منو نمیشه به چینی نوشت مگه این که یه شکلی واسش بسازند. مثلاً کلمه ی "کامپیوتر" میشه "برق + مغز" و این جوری نوشته میشه : 


电脑

کامپیوتر به زبان چینی



شب یلدا ***

خب حالا چرا؟


چون قبلاً که کامپیوتر نبوده که. مشتی چینی اهل شعر نشسته بودند دور هم واسه شب یلدا کل مشاعره مینداختند اما صدای کامپوتر پسر صاحب خونه نمیذاشته اینا شعر بخونند و صدای هم دیگه رو بشنوند!


از قضا این پسر صاحب خونه هم در رو از توی اتاق قفل کرده بوده و نمیشنیده که باباش داره میگه : "طوله سگ کمش کن این کامپیوتر رو".


خلاصه باباش میخواسته اس ام اس بده به پسرش بگه که : "罂粟,拒绝 ** ** 的体积" یعنی : "طوله سگ کمش کن این ******** رو" که یه دفعه به رفیقاش میگه :  "کامپیوتر چه جوری نوشنه میشه!؟..."


و در همون لحظه یه دفعه برق از م ا ت ح ت همه میپره و مغز همه سوت میکشه و این دو کلمه برق و مغز از همین جا نشعت میگیره...



خب حالا واقعاً چرا؟


چون که اینا برق رو تو آسمونا به شکل رعد و برق میدیدند فقط. و برای رعد و برق باید آسمون بارونی میبوده. شکل بارون و آسمون طوفانی رو هم این شکلی مینوشند : 


بارون به زبان چینی



این بارون میومده روی زمین های کشاورزیشون :

 

زمین کشاورزی به زبان چینی


واما رعد و برق :

 

برق (رعد و برقبه زبان چینی


قسمت بالاش بارونه و پائینش زمین. این یعنی وقتی بارون میومده میریخته و رعد وبرق از آسمون میزده به زمیناشون که از تو این کلمه بالایی کلمه ی برق امروزی یا همون الکتریسیته رو بیرون کشیدند :

 

الکتریسیته به زبان چینی

 

که این الکتریسیته یا برق، قسمت اول کلمه ی کامپیوتر رو تشکیل میده...

روی مغز هم یکم فکر کنید میتونید بفهمید که سمت چپش کل بدنه و سمت راستش یه جورایی مغزه. 


لطفاً به من ف ح ش ندهید! خودش اینجاست :


Pedram Azampanah and Leo Long


لِ او یه چینی بیست و دو سالس که تجارت بین الملل میخونه و تا به حال به سی کشور زنده(!) جهان سفر کرده و به جز داستان شب یلدا (***)، بقیه چیزارو این بابا یادم داده...


پی اس : این چینیا وقتی فهمیدند که اجدادشون چه گهی خوردند، تازه زبانشون را ساده یا 

Simplified کردند و این از توش درومده که خوندید...

چهارشنبه 19 آبان ماه سال 1389

تست رغبت

دبیرستان امام صادق صاد که بودیم، موقع انتخاب رشته یه تستی از بچه ها گرفتند و گفتند اسمش تست رغبتِ. دیروز داشتم تو کاغذ ماغذام میگشتم دنبال یه کارتی، که این برگه اومد جلوی چشمم. گفتم بذارمش تو وبلاگم که اگه یه روزی گمش کردم خیلی دلم نسوزه...


یکشنبه 9 آبان ماه سال 1389

فراموش کن...

گفت بنویس تا فراموش نکنی...


ننوشتم از یادم نرفت.


مینوسم فراموش میکنم


شاعر : سهراب پرواز

شنبه 8 آبان ماه سال 1389

مشکلی هست اگه من...

One thousand Americans stop smoking every day - by dying



Pedram Azampanah , Sofe Mount...

Photo by : Amin kanani


چهارشنبه 28 مهر ماه سال 1389

Officially Graduated


پدارم اعظم پناه

مهندس فناوری اطلاعات

شنبه 10 مهر ماه سال 1389

شکنجه

میدنی بزرگ ترین شکنجه واسه کسی که تازه دماغش رو عمل کرده چیه؟


اینه که بهش بگی : "ااااای، بــــــَــــد نشده"

پنجشنبه 1 مهر ماه سال 1389

Guess who's back!

Welcome back to the golden age of PEDRO!


No more flimflams, no more stratagems, no more bamboozles, no more gambits, no more scams, no more cons and no more hustles!?...


Third Finger...

پنجشنبه 11 شهریور ماه سال 1389

یکی عقربه های ساعت رو بچینه...

الان امین زنگ زد گفت که یک جفت کفش و یه شلوارک از من خونش جا مونده. تا شب باید برم بگیرمشون چون فردا دیگه اون خونه خویی نیست که تا دیروز میشد شب تا صبح توش بیدار موند و فرار از زندان دید...


هماین تابستون این سومین خونه ایه که باید شمارش رو از تو گوشیم پاک کنم! به خدا خیلی دلم گرفته.


یکی عقربه های ساعت رو بچینه...


یادته میگفتم : دنیا دو روزه یه روزش هم جمعست؟


هیچوقت خوشی رو به تعویق ننداز چون دیگه فردایی نیست.


به من اعتماد کن


امروز روز دومه


زمان همه چیز رو درست نمیکنه، زمان فقط همه چیز رو عوض میکنه...

پنجشنبه 14 مرداد ماه سال 1389

رمز این یاداشت شماره تلفن من است

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
جمعه 8 مرداد ماه سال 1389

‌Bird - Fish

A bird may love a fish...



But where would they live?

جمعه 1 مرداد ماه سال 1389

فیبوناتچی

دنباله ی فیبوناتچی - نسبت طلایی


Pedram Azampanah - Wednesday Tir 30th 1389

Train Bridge - Zayanderood River

Photographer : Amin Zaghari

چهارشنبه 30 تیر ماه سال 1389

insomnia

insomniac

<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>