صفحه شخصی پدرام اعظم پناه

تمامی مطالب این وبلاگ شخصی و متعلق به من و دوستانم میباشد.از عزیزان خواهشمندم دقت فرمایید که در این وبلاگ گشتم نبود نگرد نیست!


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 خرداد ماه سال 1390

it does...

Love

Bites

چهارشنبه 11 خرداد ماه سال 1390

آخ حوصله ام

روزایی که دانش آموز و دانشجو بویم، خدا خدا میکردیم زودتر تابستون شه یا یک روز تعطیل بشیم و ساعت 10 صبح خیابون های شهر رو ببینیم. دلم ساعت 8 میخواد...



Hey God, Do you speak Persian?

دوشنبه 2 خرداد ماه سال 1390

نور


پدرام اعظم پناه - نور
 
31 اردیبهشت 1390

جمعه 16 اردیبهشت ماه سال 1390

اخوی گاهی 1

سالها پیش روی موبایلم از پیمان این اس ام اس اومد : 


  koga kiar bakir


با یه علامت سؤالِ گُل گُلی بنفش و زرد روی کلّم، زنگ زدم به پیمان :


من : پیمان این اس ام اس چیه دادی!؟...

پیمان : میگم گوجه و خیار بگیر! پول داری؟

جمعه 9 اردیبهشت ماه سال 1390

آپریل و هوای دل من ژانویه...

خیلی احمقانه منتظر نتیجه ی لاتاری امسال نشستم. نمیدونم چرا فکر میکنم باید اسمم اون تو باشه. این روز ها کاری به جز کار ندارم. دقیقاً تا سی تیر وقت دارم دفترچه سربازیم رو پست کنم. تاریخش یادم مونده چون 28 تیر تولدمه...

جمعه 26 فروردین ماه سال 1390

Vintage Point

شنبه 13 فروردین ماه سال 1390 | موضوع: از این روزها

سیزدهبهدر - به قول ویکیپدیا

داشتم دقّت میکردم که واسه ما هم دیگه داره « سیزده به در تو خونه موندن » روتین میشه. الان دقیقاْ پنج ساله اوضاع به همین منواله. اون از دوشنبه 13 فروردین ماه سال 1386 تا سال بعدش  سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387 که یکی از بهترین سیزده به در های زندگیم بود، تا همین امسال که باز هم تو خونه داره میگذره...

یه پیک نوروزی هم نداریم بشینیم حل کنیم به خدا.

پنجشنبه 11 فروردین ماه سال 1390 | موضوع: از این روزها

شکار

برای مشاهده ی عکس با سایز واقعی بر روی آن کلیک کنید

شکار - پدرام اعظم پناه

فروردین ۱۳۹۰

دوشنبه 1 فروردین ماه سال 1390 | موضوع: کُرسی شعر

مادرم گاهی 3

 آخرای شب، با عجله رسیدم دم در د س ت ش و ی ی، مامانم داشت دستاشو میشست...


حول حولکی و این پا اون پا کنان گفتم : مامان بدو بدو زود دمپایی ها رو در آر دارم م****م تو خودم. از صبح تا حالا نَ***م!...

مامانم خیلی خون سرد یه نگاهی به من کرد و دمپایی هاش رو در آورد و گفت : بیا برو از حالا تا صبح بِ**ن!


پ.ن : مادرم گاهی 1 و 2 را اینجا بخوانید...


( از اونجایی که ما بی هدف زیاد همدیگه رو در طول روز نمیبینیم، اکثر مکالمات کوتاه روزانمون یا دم در خونست یا دم در د س ت ش و ی ی )

پنجشنبه 26 اسفند ماه سال 1389

পেদ্রাম আজাম্পানাহ


شنبه 21 اسفند ماه سال 1389

این روزها...

  این روز ها فقط میگذره...

  ذوقی واسه تکراری کلیشه ی نوروز و هفت سین و ماهی قرمز و شب بو و لباس نو ندارم. چهارشنبه سوری امسال هم احتمالاً، مثل سال پیش با چندین دعوت پیامک (نامه)، سر کار و کلاس خواهم بود...


  مفید نیستم، اصلاً! شش ماهی هست که شکم میپرورونم. تا الان که در کل، به جز جاده خاکی هاش راه گوسفندان قبلی رو طی کردم. فکر کنم دوسال آینده رو هم باید همین راه رو ادامه بدم تا بتونم بکَنَم. باید و میخوام برم سربازی اما اوضاع زندگی پا نمیده، آروم نیست. بهانم پروژه ی پایانیم بود. الان بهونه ندارم.

  امسال سال خیلی گَندی بود. غلط کرد اونی که گفت : "سالی که نکوست، از بهارش پیداست".

هوا هم دیگه ا س ه ا ل ی شده! شُل کن سفت کن بارون میاد. ساعت 3:30 نوبت آرایشگاه دارم باید برم. بیشتر از این هم حوصله ی نوشتن ندارم...

  فقط یه چیز یادت باشه:

در ذهن خود یک مهر بزرگ
باطل شد
داشته باش!...
عکس را با اندازه ی واقعی ببینید (۱:۱)
پدرام اعظم پناه - پارک ناژوان اصفهان
چهارشنبه 4 اسفند ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

سوT

راستش میدونید، من اسم و فامیل آدمهای که واسم مهم نیستند تو ذهنم نمیمونه خانمـــِـــه ه... ببخشید، فامیلتون خاطرم نیست!

دوشنبه 2 اسفند ماه سال 1389

من ماهیم! نهنگم...

عکس را با اندازه ی واقعی ببینید (۱:۱)

پدرام اعظم پناه - کوه صفه اصفهان

۳ آبان ۱۳۸۹ - عکاس : امین کنعانی

سه شنبه 19 بهمن ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

استخر مردونه

دیروز بعد از سالها قسمت شد تنها رفتم استخر. چقدر ملت رو اعصابند...


  • استخر 

همچین شنا میکنه انگار صد ساله تو یه جزیره گیر کرده حالا کشتی دیده. شلپ شولوپ، خوشحال خوشحال، شلنگ تخته میندازه فکر میکنه داره شنا میکنه. یه جوری نفس می گیره حس میکنی کل اکسیژن استخر مصرف شد! لابد پیش خودش حس ورزش و ورزش کار بودن و اینا هم بهش دست میده. به خدا الان باهاش مصاحبه کنی یک ساعت میتونه در باره ی فواید شنا برات صحبت کنه...


ازون ور یکیو میبینی جو تمیزی و آب و اینا گرفته، مرتیکه چندش. یه پاش تو آبه، تکیه بدنش هم رو اون دستشه که سمت اون پاشه که تو آبه. اون یکی پاشم بالاست، رو لبه ی استخر. یه جوری دست میکشه لا انگشتای پاش که انگار اَن وسطشه! خب نکن، اه...


اون یکی تُف میکنی تو راه آب های کنار استخر، تازه بعدش واسه رعایت تمیزی، خیر سرش، آب میریزه روش که بِره. تازه دورو ورش رو هم نگاه میکنه فکر میکنه خودش که هیچکس رو نمیبینه، هیچکس دیگه هم اونو نمیبینه. کبک...



  • سونا بخار 

پا میشی میری سونا بخار. دست نکش به بدنت خب! یارو تو عمرش کِش نیومده، حالا فکر میکنه چون دورش بُخاره، اگه کششی کار کنه بیشتر کش میاد! برادرم، پدر جان، مگه مجبوری؟ الان میشکنی خب! میخوای همون دست بکش به بدنت! دو نفر اونطرف تر داند همدیگه رو ماساژ میدن. لای این پشمها فقط چرک بدن کم بود. اون ماشاژ گیرنده هم فکر میکنه هرچی بیشتر دردش بیاد، بیشتر ماساژ دات کام. ( میدونم که میفهمی چی میگم ) آه و اوهی میکنه اون زیر...



  • سونا خشک

میری سُنا خشک. قو نمیپره! میدونی چرا؟ چون چیزی که اینا رو جو گیر کنه توش نیست!



  • جکوزی

جکوزی! طرف یه شکم داره اندازه دَبه ییلاق. تو نافش یه توپ پینگ پنگ راحت جامیشه! خب آخه داداشم، چرا فکر کردی تو یه ربع این عذاب الهی آب میشه؟ اندازه یک زنِ هشت ماه و دو هفته ای فقط چربی رو شکم و دستگیره های عشقته. حد اقل قَب قَبت رو بگیر جلو فشار آب که بیشتر تو چشمه. ولله بسه دیگه. پاشو برو اونور، اون یارو یک ساعت لبه ی جکوزی نشسته منتظره شکم شما آب شه بلکه پاشی...



  • آب سرد

از جکوزی در میاد، شلپ میپره تو آب سرد! ( خودم میدنم دوست داره! اما من الان عصبیم :دی )

 


  • دوش

میری زیر دوش! آقا دست نکن تو شرتت! حالا دست میکنی تو شرتت دیگه نگاه نکن. حالا نگاه بکن، دیگه به چی دقت میکنی؟ حالم به هم خورد. همچین دستشو تکون میده تو شرتش انگار داره آش پشت پا هم میرنه! به خدا این مایو دیگه بیشتر از این کش نمیاد! استخر با حموم فرق داره...



  • رخت کن

حالم بده بعد شاید بقیش رو نوشتم. فقط خدا به داد استخر ز ن ا ن ه برسه...

شنبه 16 بهمن ماه سال 1389

یادگاری...

خب چشمت دراد سر کلاسات برو که الان مجبور نشی نوبت دندون پزشکیت رو ول کنی بیای کلاسای مالتی مدیا... 

پنجشنبه 14 بهمن ماه سال 1389

آرامش در دارو خانه

بدون شرح
پسوند : mp4
حجم : 6.41 مگابایت
سه شنبه 12 بهمن ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

لعنت بر ذهن منحرف...

سر یکی از کلاس هات، همه مثلاً دارند دقّت میکنند ببینند یارو که داره حرف میزنه چی میگه. خودم اینو ازشون خواستم. یه دفعه همونی که داره حرف میزنه تو حرفهاش تلفظ کلمه ی " Walk " رو میخونه "و آ ل ک".


مثل یه استاد خوب، صبر میکنی وقتی حرفش تموم شد، شروع میکنی به انگلیسی ( و مقداری زبان اشاره ) توضیح دادن که این "L (اِل)" تو بعضی از کلامات تلفظ نمیشه، مثل " Walk " ، " Talk ". یا مثلاً " Half " و چیز های دیگه... 


سادنلی، یکی از بچه ها ازت مثال میخواد، اونم تو فارسی. به مُخت کلی فشار میاری که یه کلمه ی یک بخشی پیدا کنی، که وسطش "ل" داشته باشه اما تلفظ نشه. نهایتاً ذهن منحرفت تورو میرسونه به یه کلمه ی سه حرفی با همین مشخصات. جیم لام قاف! ذهنت ناکامت نمیذاره، اما اسلام دست و پات رو میبنده. یه لبخند پر بیننده روی لبات نقش میبنده!...


الان چیزی به ذهنم نمیرسه، بعد از کلاس بیا با هم صحبت میکنیم...

سه شنبه 12 بهمن ماه سال 1389

وقتى برق نیست

( سه شنبه ساعت ٢:٣٧ بعد از ظهر یک روز نسبتاً آفتابى )


در حال حاظر نه آب هست نه برق! با گوشیم دارم مینویسم. مامانم میگه : "یه موقع بلا نازل نشده باشه؟" شکمم پر از سوسیس بندرى، چشمام سنگین... ( خدایا خدایى این حس رو از ما نگیر! الهى آمّین )


همه چیز ساکتِ. اونقدر ساکت که راحت صداى نفس کشیدن خودت رو هم میتونى بشنوى. جدیداً کوچمون یه طرفه شده و زیاد توش رفت و اومد نیست ( یه جورایى فقط اومد هست ). سالى یه بار صداى لاستیکهاى یه ماشین که از تو آب رد میشه این سکوت رو میشکنه ( بُزپشه ). آخه دیشب بارون اومده ( امشب باآرنج ) و چاله چوله هاى کوچه هنوز پر از آب بارونند.


چند تا خونه اونطرفتر هم، کارگران مشغول کارند ( ازینا که رو تابلو ها مینویسه ). صداى بیلى که رو آسفالت کشیده میشه تا از شن پر بشه هم خالى از سهم در سکوت شکنى نیست ( نه اون بیلى ).


یه صداى دیگه هم میاد؛ زوزه ى پیلوت بخارى! بهش عادت کنى کم کم دیگه نمیشنویش...


جون میده همین گوشیت رو هم خاموش کنى و بگیرى تخت بخوابى. ( میتونى هم نگیرى بخوابى ) چقدر به سر و صدا عادت کردیم و خودمون نمیدونیم. نه صداى فن لپ تاپ، نه صدای موتور یخچال، نه صدای تلوزیون، نه صدای لامپ! ( لامپ که صدا نداره، خودش خبر نداره ).


دارم خودمو آماده میکنم واسه روز های ساکت تر از این. روزایى که شاید تنها سکوت شکن، صداى نفس هاى خودم باشه...


جمعه 8 بهمن ماه سال 1389

دندان عقلم

١. تازه الان واسادم تو نوبت که برم دندون عقل سمت چپم رو بکشم. سمت راستی هنوز تو لثست. نمیدونم با اون باید چیکار کنم...


٢. تازه الان با یه آدم احمق روبرو شدم که به خاطر تسکین درد دندون عقلش روغن ترمز گذاشته رو دندونش و علاوه بر خود اون دندون عمه ی یه دندون اینورتر و یه دندون اونور تر رو مورد عنایت قرار داده. یعنی جمعاً سه تا دندون...


٣. تازه الان آقا دکتر مهربون آمپول بی حسی رو با بی رحمی تموم کرد تو لثه و سقفم. کم کم دارم نسبت به نیمه ی چپ دهان و دندانم بیگانه میشم. چه غربتی! منتظرم که کاملا از دندان بی دندانشم...


هفتم بهمن سال 1389

دندان عقل فک بالا سمت چپ - پدرام اعظم پناه


٤. تازه الان دندونم دستمه. وقتی دکتر مهربون با او کله تاسش ( تاس یا طاس؟ ) که موهاشو از یه طرف داده بود اون طرف که تاسی سرش معلوم نباشه، دندونم رو در آورد. مثل یک دریوزه ی مسکین دستم رو دراز کردم کنار صورتم و با نگاه معصومم ازش خواستم که دندونم رو با سخاوت بندازه تو دستم. اونم چون دستم از سطل آشغال بهش نزدیکتر بود، دندان خونی من رو انداخت تو دستم...


٥. تازه الان هنوزم این که گذاشته تو دهنم، تو دهنمه. کم کم دارم دوباره با سمت راست دهان و دندانم آشنا میشم.

6. تازه الان درد گرفت...
شنبه 2 بهمن ماه سال 1389

سینما و ک*ن گشاد

خیلی خب بابا...

خودم اعتراف میکنم.

دلم میخواد بنویسم اما تنبلیم میشه...



مثلاً همین چند روز پیش، با یه سری از دوستام رفتیم سینما ایران تو چهارباغ عباسی. خوب یادمه که سه شنبه بود، چون بلیطش نیم بها بود ( خودتون اصفهانی هستید، سه شنبه هم روز خداست خب! ). بعدش میخواستم بیام بنویسم که :


اسم فیلمش "آدم کش" بود! حتی ارزش یه بار دیدن رو هم نداشت. آخرشم نفهمیدیم این مهندسه چه جوری یهو افتاد پشت میله های زندان. اونش هیچی، خیلی وقت بود سینما نرفته بودم. خدایی خیلی خوشحالم که قبل از مرگم تونستم یه بار دیگه سینماهای ایران رو از نزدیک ببینم. همه چیش در سطح آدمایی هست که میرند سینما. ( البته دور از جون اون دسته از عزیزانی که درد بی مکانی میرند سینما! ). حتی پرده ی سینما هم مثل خود آدما چرک بود. باور کن، نشون دادم به ابولفظل ( پرده ی سینما رو ).


یه تیکه از فیلم خیلی جدی چشمامو ریز کرده بودم و با اخم دستم زیر چونم بود، عین اینا که یه صد ساله کار گردانند، داشتم جنتلمنگانه با دید انتقادی به فیلم نگاه میکردم که یهو دیدم سینما شلوغ پلوغ شد.


صدای خنده و هـــُــو و وای و وُویــــــی و جـــیــــغ و داد و آه و اُوه و...


حالا چی شده؟ همون مهندسه که بعداً رفت زندان، پتو رو کشیده رو اون دختره که یکی از رگ های بدنش کوتاهه! قیافه ی من حالا توصیف داره : چشمام گرد شده بود، نیشم تا بنا گوشام باز، اینجوری گردن دراز میکردم و کلّه به این سمت و اون سمت میچرخوندم و ملت رو نگاه میکردم! یعنی شرط میبندم اگه با اون قیافه منو اونجا میدید فکر میکردید من از همه خوشحال ترم. به یزدان که فکر کردم مهندسه ف ل ا ن ش رو کشیده رو ب ی س ا ن دختره که ملّت اینقدر کف کردند...


اما تنبلیم شد و این کار رو نکردم! 

<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>