صفحه شخصی پدرام اعظم پناه

تمامی مطالب این وبلاگ شخصی و متعلق به من و دوستانم میباشد.از عزیزان خواهشمندم دقت فرمایید که در این وبلاگ گشتم نبود نگرد نیست!


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 18 آذر ماه سال 1390 | موضوع: کُرسی شعر

دختر ایرانی...

فقط یه دختر ایرانی میتونه از هزار طرف به خودش برسه و با هزار بدبختی ماشینو از باباش بگیره و با هزار ترس و لرز بره دور دور، بعد اونجا خودش رو هم تحویل نگیره، چه برسه به دیگران...
پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1390 | موضوع: کُرسی شعر

مرد میشی...

یعنی خیلی دوست دارم تو چشم های تَک تَک اونایی که میگند "میری سربازی مرد میشی" نگاه کنم، چشمامو ریز کنم، لَک و لوچم رو آویزون کنم، سرم رو یکم کج کنم و یه تکون بدم با لحن طلب کارانه برم تو صورتش و بگم :


آخه دَیـــّـــوس، مگه تا حالا زَن بودم؟

دوشنبه 14 آذر ماه سال 1390

من نمیتونم خفه شم...

امروز حرف هایی که نیاز بود بشنوم تا بتونم برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم، شنیدم!...

انسان تنها به دنیا می آید و تنها از دنیا میرود. در این راه کوتاه کسانی می آیند و میروند امّا فقط خود تو از اوّل تا آخر این راه با خودت میمانی. تو فقط حاصل خود خواهی دو نفر در یک شب خوبی نه بیشتر. انتظارت هم از آن دو در همین حد باشد...

دوشنبه 14 آذر ماه سال 1390 | موضوع: از این روزها

اصالت یعنی...

دیروز بعد از سال ها رفتم به زادگاه پدر و مادرم و آرامگاه پدربزرگان و مادربزرگانم

خیلی ها رو بعد از خیلی سال دیدم. در حدی که وقتی یه خانمی اومد جلو و سلام کرد و پرسید من رو میشناسی، بعد از شنیدن جواب نه با خنده و کنایه گفت : تو نباید دختر عمّت رو بشناسی؟

بگذریم.

دیروز فهمیدم هفت پشتم کیه، کجایی بوده، چه کاره بوده! هفت پشت من حسن مازندرانی، نجّار بوده. و بعد به این ترتیب :

7# : حسن نجّار مازندرانی
6# : حاج باقر
5# : حاج حسن
4# : حاج باقر نجّار
3# : عبد المطلب
2# : حبیب الله ( اعظم پناه )
1# : امان الله ( اعظم پناه )
0# : پدرام ( اعظم پناه )

لابلای اون همه سنگ قبر تونستم سنگ قبر حاج باقر نجّار رو حدود صد متر بالا تر از ساختمان آرامگاه آقاجون و مامانجون و دوتا عموهام پیدا کنم. نمیدونید چقدر خوشحالم که اصالتاً اصفهانی نیستم. الان کلاً حسم نسبت به استان مازندران یه حس دیگست. یه چیزی تو مایه های ببر مازندارن!...

فعلاً قدیمی ترین عکس خانوادگی ای که تونستم پیدا کنم مربوط میشه به 1317.


عکس خانوادگی 1317 - برای دیدن عکس با سایز بزرگ کلیک کنید...

ردیف بالا از چپ به راست : عمو محمّد آقا اعظم پناه ( تنها برادر حبیب الله )، عباس خان شهرضایی ( پدر زن حبیب الله )، حبیب الله، حیدر آقا ( پسر برادر عباس خان ) || ردیف وسط از چپ به راست : صغری ( مادر حبیب الله، همسر عبدالمطلب )، زینت خانم شهرضایی ( همسر حبیب الله ) || از بچه ها مطمئن نیستم به همین خاطر نمینویسم.

باز هم بگذریم...
دیروز فهمیدم که آقاجونم ( پدر مادرم ) کجا خاکه و چقدر ناراحت شدم وقتی فهمیدم آقاجونم یک سال قبل از مرگش، نزدیک قبر مادرش، روبروی زمین های پدریش واسه خودش یه قبر کنده بوده و یه سنگ هم به نشانی گذاشته بوده بالاش. اما هر وقت به دادا کیوان ( دایی کیوان، پسر کوچیکش ) گفته من یه قبر واسه خودم فلان جا کندم اون گفته ااا این حرفا چیه؟ خدا نکنه! ایشالا سالها سالم و زنده باشی و خلاصه هیچوقت قبری که آقاجونم واسه خودش کنده رو ندیده و قضیه رو جدی نگرفته تا بعد از خاک سپاری آقاجون، پیر مرد ها و دوست هاش گفتند چرا اینجا خاکش کردید؟ قبری که واسه خودش کنده اونه! حدود سه متر بالا تر از جایی که الان خاکه. خلاصه توی قبری که خودش کنده بوده و با آجر و بلوک تزئینش کرده بوده خاک نشده و...


ید الله صفایی ( 1300 - 1388 )

همین طور فهمیدم که آقاجون بعد از مرگ مادرش یک ماه تمام کنار قبرش چادر زده و خوابیده...
نهایتاً هم دیشب برای آخرین بار پسر عمو ها و دختر عمو ها و دختر عمه ها و پسر عمه ها دور هم توی یکی از اتاق های مامانجون جمع شدیم و به یاد دوران کودکی چشمک بازی کردیم...

چقدر عمر ها کوتاهه. از آدم یه سنگ و  یه اسم بیشتر نمیمونه...
شنبه 12 آذر ماه سال 1390

دختر Vs. سربازی

قصد کردم دفعه ی بعد که یه دختر در مورد سربازی نظر داد، با پشت دست محکم بزنم تو دهنش جوری که دندوناش بریزه تو حلقش...

پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390

مامانجون زینت

مامانجونم نیم ساعت پیش عمرش رو داد به شما...


(1300 - 1390)


دقایقی پیش با خبر شدم که مادر بزرگم دار فنی‌ را وداع گفت. در ابتدا ناراحت شدم ،مانند هر انسانی‌ که یکی‌ از عزیزانش را از دست میدهد ، ولی‌ پس از مرور خاطرات بسیار زیاد احساس غرور نمودم ، مادربزرگم ، نمونهٔ یک زن اصیل ایرانی‌ بود که با توجه به از دست دادن ۲ فرزند رشیدش و همسرش همچون کوهی استوار ایستاد و اجازه بروز هیچ گونه کم بودی در زندگی‌ خانواده‌اش را نداد . او که همواره خیر خواه دیگران بود منزل بزرگ خود را جهت برگزاری مراسم عروسی‌ جوانان در اختیار تازه عروس و داماد‌ها قرار میداد ،و اصرار بر این داشت که در اطاقی از دنیا میروم که با شوهرم زندگی‌ را آغاز نمودم .او که به ایرانی‌ بودنش میبالید از ریش متفر بود و اگر کسی‌ با محاسن وارد خانه‌اش میشد از وی می‌خواست که بد از اصلاح صورت و با بوی‌‌ خوش به دیدار او بیاید .روحش شاد باد و یادش گرامی‌...نسلی که هرگز تکرار نمیشوند ، لطفا به یاد مادر بزرگ من فاتحه نخوانید و در عوض همین امروز از حال مادر بزرگتان اگر حتی، کوتاه با خبر شوید (۱۳۰۰-۱۳۹۰).

امیر فرهاد اعظم پناه.

پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390 | موضوع: کُرسی شعر

صابون مایع

هر وقت ازین صابون مایع ها زدم به دستم از زندگی پشیمون شدم.


اولاً که وقتی سرش رو فشار میدی و میاد بیرون میریزه رو دستت اصلاً حس خوبی به آدم دست نمیده! مخصوصاً اگه آخر هم باشه و صدا هم بده...


دوماً تا میاد با آب قاطی شه و کف کنه نصف بیشترش لیز میخوره میره تو سوراخ فاضلاب! آخه چرا با یه اصفهانی اینجوری میکنید؟...


از اینا که بگذریم این گونه از صابون بعد از کف کردن و انجام وظیفه هم دست از دست ما بردار نیست. هر چی این دستت رو آب میکشی بازم لیزه. اسمشم گذاشتند لطیف کننده پوست! من نمیدونم نخوام پوستم لطیف شه باید کیو ببینم.


فقط به درد این دست شویی عمومی ها تو پارک ها و پیتزا فروشی های اصفهان میخوره که بردارند با دو سه برابر آب قاطیش کنند و بریزند تو این بوکه ها که اون بالا نصب میکنند! نیست رنگشم زیاد عوض نمیشه،اینه کسی هم که نمیفهمه!



همشون هم بو قرص جوشان میده. اگثراً از دَم به قول هموطنان ترکمون...

چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1390 | موضوع: کُرسی شعر

راه زندگی

یه روزی توی زندگیت به یه جایی میرسی که یه چند تا مغازه سمت راستت میبینی. به اونجا که رسیدی کوچه رو بپیچ تو، وسطای کوچه یه جاییه کّندند. به اونجا که رسیدی یه زنگ بزن من بیام دنبالت...

شنبه 14 آبان ماه سال 1390 | موضوع: از این روزها

کارت سبز خدمت سربازی

تاریخ اعزام به خدمت : 1390/10/01 به حروف : اول دی یک هزار و سیصد و نود


کارت سبز خدمت سربازی پدرام اعظم پناه

دوشنبه 9 آبان ماه سال 1390

نیمه خواب بودیَم پرید...

پس لِجام افکارم گسیخت که باز...


گرچه در چشمم بعد از دروغ گوها، هر دو بی شعور ترین و ضعیف ترین جُنبندگان کائناتند امّا، بیشتر از بچّه ها، بیزارم از سالخوردگانِ کودک صِفت. به همان اندازه که از انتظار بیزارم...


 انگار باز محاطِ این سکوت نابم، محیط همین چند خط!


ساعت ها هم دیجیتالی شده اند که کلیشه وار بگویم :

تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک...


میترسم از مرگ، اِی خواب تو کجایی؟

شنبه 9 مهر ماه سال 1390

UP-Rise 46 - My Photo Bag

Welcome to my life :

Check It Out


یاد شنبه 15 اسفند ماه سال 1388 هم بخیر...

شنبه 2 مهر ماه سال 1390

تمدید...

خیلی سخته باور این که گواهی نامه ی پنج سالت رو باید تمدید کنی!

یکشنبه 27 شهریور ماه سال 1390

چند کلامی با مارک زاکبرگ...

Mark Zuckerberg عزیز! درود بر شما ( بر شما انصافاً سه رود )

از دستت که هیچ، از هیچکدام از اعضای بدنت راضی نیستم. از آخرین کرده ات ساعت هاست اعصابم خراب و خاطرم آزرده است. زین رو بی مقدمه امّا با یاد و نام خداوند جان و خرد مینویسم.


چند صباحیست که یک دوجین موجودات و گونه های عجیب و غریب و تخیّلی، از علی آبادِ کتول ترین گوشه های بِکر Facebookت، خیلی جاخالی وار آمده اند Subscriberهای قسم خورده ی من شده اند که مثالشان را فقط و فقط سال ها پیش در اوان کودکی، در سفر نامه ماژلان و کتُب Harry Potter خوانده ام. به گمانم خداوندگار در زمان خلقت ایشان خسته از سر کار آمده بوده.


حالا درست است Mark هستی و ما بی مارک، اما قبول کن، معصوم که نیستی، گاهی کرسی شعر هم میسازی دیگر! الله وکیلی اگر پشیمانی و رویت نمیشود بیان کنی، جهنم و ضرر، من گردن میگیرم و میگویم Subscribe به اصرار من بوده. در غیر این صورت عاجزانه تقاضا میکنم، جان مادرت حالا که نه، جان سَگَت Beast، دکمه ی گَه خوردمی چیزی بیندیش باشد که از شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ برهیم.


با تشکر از اینکه هنوز پروفایل من به حول و قوه ی الهی و صد البته شما، فعّال است...



چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1390

خیانت...

وقتی تو Facebook چَت میکنم، حس میکنم دارم به Yahoo! Messenger خیانت میکنم.

دوشنبه 24 مرداد ماه سال 1390

یه بویی میاد!

کلاً آدمی نیستم که تحت تأثیر عوامل خارجی مثل جملات قصار در مورد زندگی و عشق و ازین جور خزعبلات قرار بگیرم، اما امروز روی دیوار فیس بوک یکی از دوستام یه جمله ای رو خوندم که خیلی حالم رو گرفت :


"یه زمانی همه چی بو داشت. بوی عید، بوی امتحان ثلث سوم، بوی اول مهر، بوی عصر تابستون، بوی ماه رمضون. ولی چندوقته همه چی بی بو و خاصیت شده..."


واقعاً همین جوره. خیلی دوست دارم بدونم واقعاً دیگه چیزا بو ندارند یا مشام ما پر شدند. اول مهر ها بوی لباس و کتاب نو، بوی صبح زود و ساعت کو شده و مداد و تراش و جوراب تمیز و ...

تابستونا بوی کولر و آفتاب و مسافرت و ساعت 9 و استخر و کلاس تابستونه و...

ماه رومضون ها بوی سحری و تلوزین و کلیپ اسماء الله و زولبیا و آب جوش و...

بوی پائیز، بوی عید، بوی عروسی و عقد، بوی ماشین جدید، بوی خونه ی خاله!


پدرم دلش به حال من میسوزه و من دلم به حال روزی میسوزه که بچه های ما تو صفحه ی شخصیشون بنویسند : بوی مانیتور، بوی اینترنت، بوی فیس بوک، بوی ادلیست، بوی ریکوءست...

سه شنبه 11 مرداد ماه سال 1390

قصه ی عادت

هر روز صبح وقتی از سمت برج مرداویج به سمت فلکه بزرگمهر میرفتم، سر چهار راه شیخ صدوق، نا خود آگاه چشمم بهش می اُفتاد.


یه مرد قد کوتاه لومپن و چاق و گنده، با یه شکم خیگی که کمربندش به زور زیرش بسته میشد و یک کلّه ی تاس که پشتش چند تا چین خورده بود و روش مثل کره ی جغرافیا لک و پیس داشت. یک ماه و نیم تمام هر روز ساعت 6 با تک و پوزی کشیده و نافرم، چشمای خواب آلود و خمار، کفش های طبی واکس نخورده و یه کیف چرمی سیاه زه وار در رفته، شکمش رو میداد جلو و روی یه پا لم میداد روبروی بیلبرد تبلیغاتی "سایت تفریحی واحه"، دقیقاً سر چهار راه! تاکسی هم سوار نمی شد. فکر کنم منتظر سرویسی، همکاری، چیزی بود. همیشه آستین هاش بین آرنج و مچ دستش، یه تا بیشتر نخورده بود. حتی روی دست های دراز و کپل و پشمالوش ساعت هم نمی بست.


سه چهار روزی هست که دیگه نمی بینمش!


واقعاً دلم براش تنگ شده...


عجب داستانیست، داستان عادت.

یکشنبه 26 تیر ماه سال 1390

کودکی...

شور و حال کودکی...
چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1390

Between

Teacher : Mohsen, Answer my question with "Between". Understand?
Student : Yes.
Teacher : Where is Siamak?
Student : Siamak is between Behnam!

جمعه 10 تیر ماه سال 1390

TPM

این یه رسم زنده نگه داشته شده ی قدیمی تو گویشه که بعد از گذشت هفت - هشت جلسه از شروع ترم، از والدین بچه ها و یا خود دانشجوها در صورت بزرگ سال بودن، دعوت میشه که از وضعیت درسی و اخلاقی بچه هاشون یا خودشون و مهّم تر از اون(!) کتاب ها و سی دی های توی کتابخونه با اطلاع بشند...


مامان بچه لا شادی اومده اِجلاس، بهش میگم جسارتاً شرمنده، روم به دیوار، هفت قرآن به میون، امّا یه مقداری خیلی کم، در حد یه چسه، همچین یه نموره، وضعیت درسی آقازادتون شیش و هشت میزنه. چه طوری بگم؟ مُنگله. اخماش رو میکشه تو هم :


پسر من تو مدرسه همیشه همه درساش بین 21 تا 22 میشه. یه درساشو 20 بیاره شبش صبح نمیشه از ناراحتی! تمام معلم هاش از هوش سر شار این بچه تعجبی اند. تو المپیاد دین و زندگی تو ناحیه اول شده. اصلاً از همون اول نابغه بود این بچه. اصلاً دکترا میگفتند بفرسیدش مدرسه های خاص افراد خاص...


اون موقع که این بچه موز بود بالا درخت، از همه موزها زرنگ تر بود. من که باردار بودم به جای اینکه مشت و لگد بزنه، مذاکره میکرد و مشکلش رو حل میکرد. به دنیا که اومد گریه نکرد اصلاً! از بس تو داره این بچه. راضی نشد بیاد خونه! دو هفته تو بیمارستان تو دستگاه بود تا دیگه انقدر باباش اسرار کرد که اومد خونه. از بس محجوب و مفعوله این بچه! شاید باورتون نشه اما با کت شلوار کروات به دنیا اومد. وزنش که کردند گفتند درسته 1 کیلو و نیم بیشتر نیست، اما یه کیلوش فقط مغز و سر و کلّس. از اول هم این بچه زبانش خوب بود اما بلقوه. 6 ماهش بود که به سه زبون زنده دنیا گریه میکرد و اربده میکشید. انگلیسی، فارسی، فرانسه! همسایه شاهدند! اَن خودشو از گوشت کوبیده تشخیص نمیداد اما فرق in spite of و despite رو میدونست...


تو فامیل الگوی بچه های فامیله. از ادب، متانت، خشاعت، رتانت، زغامت. همیشه باعث شادی و خنده ی همه میشه از بس نمکه این بچه...


بله! اگه سوال دیگه ای ندارید من گه خوردم!


ادامه مطلب
شنبه 4 تیر ماه سال 1390

*uss*

فقط یه ذهن منحرف میتونه busy رو روی تخته بنویسه bussy...

<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>