سه شنبه 4 بهمن ماه سال 1390
وقتی میری سربازی یکی از اون کیسه خاکی ها بهت میدند که نه جیب داره نه زیپ! برزنتیه و چند تا سوراخ فلزی هم بالاش داره. فقط یه فقل میخوره و مال همه هم شبیه همه. یه دسته و یک روشونه ای دراز واسه اینکه بندازیش رو شونت.
تو فکر نشونه گذاری کردنش بودم که به اینجا رسیدم...

" چو ایران نباشد تن من مباد "
کیسه سربازی پدرام اعظم پناه
یکشنبه 2 بهمن ماه سال 1390
یکشنبه 2 بهمن ماه سال 1390
دفعه قبل، وقتی از سربازی نوشتم همش تخیّلی و زائیده ی افکار عمومی بود. حالا که خودم تو لباس نظامی ام نظرم یکم واقعی تر شده...
( تو پرانتز : به قرآن تو سربازی یه بارم به ما آش ندادند. مردیم تو خماری آش. سوپ خور واژه ی مناسب تری میتونه باشه ولله... )
دید آدم ها نسبت به تو :
وفتی تو لباس سرباز میری بیرون آدم ها کلاً دو دسته میشند.
1. کسایی که سربازی رفتند
2. کسایی که سربازی نرفتند.
1 : خوب طبیعتاً زن ها و دختر ها و پسر های زیر 18 سال همه تو گروه اول قرار دارند.
نود و نه درصد زن ها و دختر ها همه به همون چشمی که قبلاً گفتم بهت نگاه میکنند. ازت فاصله میگیرند. روشون رو بر میگردونند. بعضاً چشم غرّه هم مشاهده شده که میرند...
پسرهای زیر 18 سال هم بیشتر بی شعور و دهاتی فرضت میکنند تا کثیف و توکف. از این دسته سریعاً میگذریم :دی
2 : اما دسته ی دوّم مردهایی هستند که سربازی رفتند. این دسته از افراد به عناوین مختلف تحویلت میگیرند و بهت حال میدند. کرایه تاکسی نمیگیرند، ساندویچ هاشون رو تپل تر میذارند. جنس هاشون رو ارزون تر بهت میفروشند، آدرسها رو دقیق تر بهت میدند و...
این دسته خودشون میدونند که سرباز یه زمانی آدم بوده و حتّی مو داشته.
و امّا دید تو نسبت به آدمای دیگه :
از زن ها و دختر های گروه اوّل که خُب انتظاری نیست. بنده خدا ها اعمال و رفتارشوت ارادی که نیست. معصوم هم که نیستند. همینه که همشون بهشتی اند. فقط رو دلم به اکثرشون میگم : دِ آخه اگه تو لباس آدمیزاد بودم که تف هم در نشیمن گاهت نمینداختم که...
پسر های زیر 18 سال رو هم که با لبخد رد میکنم و تو دلم میگم : نوبت تو هم میشه کوچولو! نشیمنگاهت پارست...
پسر های خدمت نرفته رو هم نا خود آگاه به چشم بچه سوسول نگاه میکنم. فکر کنم بیشتر از سر خنک شدن نشیمن گاه سوختم باشه این دید :دی
و امّا دم همه ی اونایی که سربازی کشیدند و سرباز رو تحویل میگیرند تو یک کلام گرم! به نشیمن گاه هم ربطی نداره این دسته...
پدرام اعظم پناه - نتیجه ی تیغ کشیدن سر
برای اولین بار تو زندگیم سزم رو امشب تیغ کشیدم. اونم سه تیغ...
|
سپیده شکُفت، سحر بردمید |
روان تازه کن، زِ عشق و امید |
|
زِ خدمت سرافراز شو ای جوان |
به صبح صفا
پرورِ پادگان |
|
بود مَهد آموزش و انضباط، چنین
انجمن |
نگهداری آموز و
با جان بکوش، به حفظ وطن |
|
زِ خط امام و ره رهبری |
فزاید به
سربازیت، سروری |
|
چو آگه شوی، زِ رزمندگی |
به عِزّ و شرف،
کُنی زندگی |
|
مزیّن بُوَد نام این پادگان |
به نام شهیدان
و فرزانگان |
|
وظیفه شهیدانی از جنس نور |
پیام آور عشق و
شور و شُعور |
|
به یاد شهیدان بخوان این سُرود |
به اسلام و
قرآن و رهبر درود |
سرود مرکز آموزش 01 شهدای وظیفه نزاجا - افسریه، تهران
پنجشنبه 29 دی ماه سال 1390
یک ماه رفت. خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم. مرخصی های
میان دوره و بعدش هم تلو. همه چیز همون جوری که دوست دارم داره پیش میره.
به جز این سرماخوردگی کوفتی که نه هست، نه نیست...

اواخر دی ماه 1390 - پدرام اعظم پناه ( بالا،چپ ) - شهاب سعیدی ( پائین،راست )
دوره ی آموزشی - مرکز آموزش 01 شهدای وظیفه نزاجا - افسریه تهران
برای دیدن عکس با اندازه ی بزرگ بر روی آن کلیک کنید
جدیداً تو محیط هایی قرار میگیرم که روزی چند بار تو دلم از مامان و
بابام تشکر میکنم که از بچگی به من اجازه ی فکر کردن و نتیجه گیری کردن
دادند!
قبل از این که بیام اینجا بنویسم کلی چیز تو ذهنم بود که بگم اما وقتی شروع کردم اکثرشون رو با این که یادمه اما ننوشتم. بگذریم...
یکی دوتا خاطره ی کوچولو :
- افسر آموزش : خب آقایون شما ماشالا همه تحصیل کرده اید و میدونید که سمت ها شامل راست، چپ، جلو، عقب، پائین و بالا هست و دیگه لازم به توضیح نیست. اینا رو ما واسه سربازایی که سواد ندارند توضیح میدیم!!! یکی از بچه های یگان : ببخشید جناب، میشه دوباره توضیح بدید؟
- طرز معرفی هومن رحیمی : بسم الله رحمن رحیمی هستم جناب...
پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390
اینم از یه مرخصی سه روزه...
همه چی عالیه. اکثر وقتمون به کلاس رفتن میگذره. تنها مشکلم تو پادگان زیاد بودن همین کلاس ها و نداشتن تحرک زیاده :دی بعد از ظهر ها هم که همش تو شهرم. هر روز یه جای تهران رو میگردم. بزرگ ترین دغدغم یکانیه که بعد از آموزشی باید 15 ماه دیگه توش باشم. خیلی همه چیز داره زود میگذره. هفته ی بعد هم میان دورست...
فعلاً خبر خاصی جز اینا نیست!
سه شنبه 20 دی ماه سال 1390
انقلاب تهران - علیرضا طباطبایی، حسن صادقی مقدم
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
15 روزش گذشت. تو این 15 روز کلاً دیدم نسبت به سرباز و سربازی عوض شده. همه میگند مال ارگان و پادگانیه که افتادی. اما دلیلش هرچی که هست که من خیلی خوشحالم.
شنیده بودم هتل 10 اما شندین کی بود مانند دیدن :دی واقعاً هیچ سختی ای (به جز آنکادر کردن پتو) ندیدم تو این چند روز. بودند کسایی که شکایت کنند، از پا در بیاند و افقی بشند، راهی بیمارستان و درمونگاه بشند اما به نظر من همه چی بستگی به روحیه ی آدم داره.
من از باز و بسته کردن ژ3 لذت میبرم. من از نظم و دیسیپلین ارتش لذت میبرم. من از ورزش صبحگاهی لذت میبرم، من ار زژه و هماهنگیش لذت میبرم، من از بحث های امنیت اطلاعاتی لذت میبرم و...
تنها چیزیش که اذیتم میکنه دوری از وطنه.
اونجا مارو "آقای دانشجو" صدا میزنند، هر کی نمیتونه نظامی بشینه مجازه بره آخر صف بایسته، هر کی نمیتونه زژه بره کنار زمین صبحگاه قدم میزنه، مرخصی روز برگی بهمون میدند واسه تردد شهری، نماز اجباری نیست، اکثر وقتمون پای سخن رانی تو مسجد و کلاس های آموزشی میگذره، هفته ای یه بار میریم کوه پیمایی، پیاده روی و...
اونجا یه ایران کوچیکه! همه قشر آدمی با همه نوع گویشی با همه طرز فکری پیدا میشه. گرجی نشنیده بودیم که شنیدیم :دی
خیلی بحث جدی شد :-" به خیلی ها قول داده بودم که خاطرات سربازیم رو ثبت کنم و بنویسم. تو یه دفترچه مینویسم اینم چند تا از خنده داراش :
- پست در دستشویی آسایشگاهِ پادگان نوشته : سرکار عجله نکن، جزو خدمتته...
- تو مسجد پادگان نشسته بودیم فضا معنوی، یهو یکی که معلوم بود داره دنبال یکی دیگه میگرده با عجله اومد تو مسجد و داد زد : "سرباز سلامتی!!!" یهو بیست سی نفر دستاشونو آوردند بالا داد زدند "نـــوش!"
- اون اوایل بود و هنوز به شرایط و محیط عادت نکرده بودیم که به رفیقم حامد گفتم بیا بریم یه دوری تو پادگان بزنیم ببینیم چه خبره. اونم با لک و لوچه آویزون جواد داد "خبری نیست، من با شهاب رفتم!" پرسیدم شهاب کیه؟ خیلی جدّی و با اعتماد به نفس جواب داد : "هــمــیـــن پسر کچله!" (تا یه ربع داشتیم میخندیدیم)
- گفتند فرمانده ی پادگان سرهنگ دکتر محمّدرضا فولادی داره میاد، آقایون لطفاً نظم و سکوت را رعایت کنید. ما هم تو جو بودیم ساکت نشسته بودیم چشممون به در بود ببینیم کی میخواد بیاد تو! خلاصّه تشریف آوردند و همه صلوات فرستادند و پاشدند. با آرنج زدم به شهاب گفتم "اَ... شهاب ببین سه تا قپّه داره!!!" اونم با تعجب و جدّی گفت : "آره، سه تا قپّه با یه دگمه..."
- تو برنامه زده بودند واسه ناهار تُن ماهی با زیتون! واستاده بودیم تو محوطّه پادگان منتظر ناهار. به جمع گفتم بچه ها انگار بوی کباب میاد. بهو یکی از همخدمتی های ترکمون که برنامه رو خونده بود، با لحجه غلیظ ترکی گفت : "نه بابا، بوی تُن ماهی میاد"
- هیچوقت تو پوتین یه لر دست نکن، ممکنه عقرب نیشت بزنه.
- یکی از این رفیقامون که نمیگم ترک بود روی شونه ی سمت چپ پلیورش پاره شده بود، خلاصه پلیورش رو پشت و رو کرد و شونه ی سمت چپش رو محکم یه نیم ساعتی دوخت! بعد دوباره پشت و روش کرد. هنوز هم شونه ی سمت چپ پلیورش پاره بود. تازه کلش رو میخاروند و در حالی که همه داشند میخندبدند میگفت : "اینورش الان پارده شده..."
- ترکه اومده با تعجب میگه : "گُلفه!" منم کلّی تعجب کردم پیش خودم فکر کردم زمین گُلفی چیزی تو پادگان پیدا کرده! با خوشحالی و تعجب گفتم : "ایول، کجا گُلفه؟" جواد داد : "در اصلحه خونه گُلفه! باز نمیشه که!"
ادامه مطلب
فرمانده به من گفت موهات خوبه، فقط ابرو هاتو با چهار بزن...
ادامه مطلب
شب طرف های ساعت 9 اینجورا بود رسیدیم پادگان. از بس تو راه ایستاد اون راننده هه. فعلاً تا دوشنبه پنج دی ساعت 7:30 مرخصی دادند که بریم لباسارو اندازه بزنیم و روش بنویسیم "ل.و. پدرام اعظم پناه" یعنی "لیسانس وظیفه پدرام اعظم پناه". شب تو نت هر چی سرچ کردم از پادگاه 01 تهران به هتل 01 یاد کردند. تا هفته ی اوّل مرخصی فقط پنج شنبه جمعه هاست اما از اون به بعد روزبرگی هم مرخصی میدند. از ساعت 4 بعد از ظهر تا 5:30 صبح روز بعد میتونی بری مرخصی.
لباس ها پوتین بود، جوراب بود، کمربند بود، شلوار بود، فرنچ بود (همون تیشرت) و یه اور کت خوشگل...
رفتارشون عالی بوده تا الان. میگند واسه اینه که این پادگان فقط لیسانس به بالا رو آموزش میده.
پادگان خوبی به نظر میرسه. تو افسریه ست، یعنی تقریباً جنوب شرق تهران. تا ایستگاه متروی کلاه دوزان از در بالاییش 10 دقیقه راه هم نیست. این میدان صبحگاه پادگانه. هنوز کامل کشفش نکردم اما به نظر بزگ میاد. این هم یه ویدئو از پادگانه که به قول آپلود کنندش، برای پخش در برنامه تازه ها (شبکه اول سیما) در دیماه 87 تهیه شده است، به دوره آموزشی خدمت سربازی در پادگان 01 ارتش می پردازد.
اومدم خونه امین اینا بازم. امین هم داره میره کانادا کم کم.
ادامه مطلب
پنجشنبه 1 دی ماه سال 1390
ساعت 7 رفتیم شهرک آزمایش واسه اعزام. همه رو خوندند و همون جوری که تو برگه سفید نوشته بود دسته بندیشون کردند و گفتند چه ساعتی بیاید ترمینال کاوه که راه بیفتیم بریم؛ به جز نیروی انتظامی جهرم که ما باشیم.
گفتند فعلاً شما بشینید اینجا...
مام تا ساعت 10:10 علاف بودیم و هاج و واج. تا اینکه گفتند جهرمی ها بیاند برگه سفیدشون رو بدند. مام دادیم. شروع کرد به ترتیب خوندن : فلانی، فلانی، پدارم اعظم پناه، حامد میرمقتدائی، فلانی و فلانی بیاید اینجا بشینید... (حامد بچه محل و همکلاسی دبستانمه)
شما ها همه میرید 01 تهران - ارتش، ساعت 1:30 ترمینال کاوه تعاونی 6 باشید. کارت ملی، کارت واکسن برگه سبز همراتون باشه...
چون میدونم همتون انتظار یه خاطره ی خده دار رو داشتید، اولین خاطرم رو هم ثبت کنم :
ما که توی محوّطه نشسته بودیم، یکی از همراه ها از بالای دیوار سرک کشید که تو پادگان رو ببینه.
افسره هم میخواست جنم نشون بده بلند داد زد : هی تو! برو پائین...
یارو هم با یه لحجه غلیظ اصفهانی داد زد : تو بیا بالا...
پنجشنبه 1 دی ماه سال 1390
چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390
کچل کردم.
الان موهای بدنم از موهای سرم بلند تره...

این دفه ی دومه که کچل میکنم .دفعه ی اول کچل کردم که به جهانیان ثابت کنم یه آدم خوش تیپ بدون مو هم خوشتیپه. امّا این دفعه...
حالا همه با هم :
کَچل کَچل کَلاچه، روغنِ کلّه پاچه...
کچل رفته به اُردو، برای نصفِ گردو...
گردو گیرش نیومد، سرِ کچلش خون اُومد...
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390
حالا که بحث بحث داغ سربازیه بد نیست بدونید من نه تنها بابام سی ماه خدمت کرده، بلکه مامانم هم سربازی رفته!
مامانم سال 2533 شاهنشاهی وارد سپاه دانش دختران اون زمان میشه و سال 2535 هم کارت پایان خدمتش رو میگیره.

فاطمه صفایی نفر وسط ردیف بالا
دوره ی آموزشی سپاه دانش دختران دوره ی سیزدهم سال 2533
برای دیدن عکس در سایز بزرگ بر روی عکس کلیک کنید.

کارت پایان خدمت فاطمه صفایی از سپاه دانش - سال 2535
برای دیدن عکس در سایز بزرگ بر روی عکس کلیک کنید.
بابام هم بعد از اینکه دوسال ( 24 ماه ) در دوران شاهنشاهی پهلوی خدمت
میکنه، سه سال بعد دوباره به مدّت شش ماه، دوره ی احتیاط خودش رو در زمان جنگ
سپری میکنه. واسه همین هم دو تا کارت پابان خدمت داره. بکی اونوری، یکی
اینوری.

گواهی پایان خدمت وظیفه امان الله اعظم پناه در لباس گروهبان سوّمی - سال 2536 شاهنشاهی
برای دیدن عکس در سایز بزرگ بر روی عکس کلیک کنید.

کارت خدمت دوره ی احتیاط امان الله اعظم پناه - نیروهای مسلّح جمهوری اسلامی ایران - سال 1360
برای دیدن عکس در سایز بزرگ بر روی عکس کلیک کنید.
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390
همیشه
وقتی میگند "ســـربـــاز"، یه آدم نسبتاً قد کوتاه کثیفِ بوگندو میاد تو ذهن آدم
که لحجه هم داره و همیشه یه ساک خاکی گنده دستشه و در ساعت های نا متعارف
از روز، مثلاً ساعت ٤ صبح یا ٢ بعد از ظهر، در حال حرکت به سمت یه
جائیه. صورتش آفتاب سوختست و همیشه هم به خاطر اون ساکش اتوبوس سوار میشه.
هر
وقت هم میگى میخوام برم سربازى، طرف چه مرد باشه چه زن، چه رفته باشه
سربازى چه نرفته باشه اوّلش با خنده و نگاه دل سوزانه یه "آش خـــور شــــدى؟"
میگه و بعد میگه : ولى دوران خیلى خوبیه، مَـــــرد میشى! خاطره میشه
برات...
حالا
خودم در حال سرباز شدنم. باید برم جَهرم. میگند الان هواش خوبه، مام دلمون
به این خوشه :دی هواش خوبه. میگند به پادگانش میگند"جهنم سبز". ما هم
دوباره دل خودمون رو خوش میکنیم و میگیم نه بابا، با لیسانسا که کارى
ندارند...
راستیاتش من با خود سربازی مشکلی ندارم، من نگران اینم که اونجا آب گرم نباشه.
دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390
پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1390
شمال، بابلسر! جای همه فن های وبلاگم خالی...
یه ضرب المثل اصفهانی میگه : هیچ وقت لای میوه و خشکبار رو باز نَکن، شاید کِرم توش باشه...