صفحه شخصی پدرام اعظم پناه

ما نسلی هستیم که مهمترین حرق های زندگیمان را نگفتیم، تایپ کردیم!...


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 18 آذر ماه سال 1390 | موضوع: کُرسی شعر

ضرب المثل

یه ضرب المثل اصفهانی میگه : هیچ وقت لای میوه و خشکبار رو باز نَکن، شاید کِرم توش باشه...

جمعه 18 آذر ماه سال 1390 | موضوع: کُرسی شعر

دختر ایرانی...

فقط یه دختر ایرانی میتونه از هزار طرف به خودش برسه و با هزار بدبختی ماشینو از باباش بگیره و با هزار ترس و لرز بره دور دور، بعد اونجا خودش رو هم تحویل نگیره، چه برسه به دیگران...
پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1390 | موضوع: کُرسی شعر

مرد میشی...

یعنی خیلی دوست دارم تو چشم های تَک تَک اونایی که میگند "میری سربازی مرد میشی" نگاه کنم، چشمامو ریز کنم، لَک و لوچم رو آویزون کنم، سرم رو یکم کج کنم و یه تکون بدم با لحن طلب کارانه برم تو صورتش و بگم :


آخه دَیـــّـــوس، مگه تا حالا زَن بودم؟

پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390 | موضوع: کُرسی شعر

صابون مایع

هر وقت ازین صابون مایع ها زدم به دستم از زندگی پشیمون شدم.


اولاً که وقتی سرش رو فشار میدی و میاد بیرون میریزه رو دستت اصلاً حس خوبی به آدم دست نمیده! مخصوصاً اگه آخر هم باشه و صدا هم بده...


دوماً تا میاد با آب قاطی شه و کف کنه نصف بیشترش لیز میخوره میره تو سوراخ فاضلاب! آخه چرا با یه اصفهانی اینجوری میکنید؟...


از اینا که بگذریم این گونه از صابون بعد از کف کردن و انجام وظیفه هم دست از دست ما بردار نیست. هر چی این دستت رو آب میکشی بازم لیزه. اسمشم گذاشتند لطیف کننده پوست! من نمیدونم نخوام پوستم لطیف شه باید کیو ببینم.


فقط به درد این دست شویی عمومی ها تو پارک ها و پیتزا فروشی های اصفهان میخوره که بردارند با دو سه برابر آب قاطیش کنند و بریزند تو این بوکه ها که اون بالا نصب میکنند! نیست رنگشم زیاد عوض نمیشه،اینه کسی هم که نمیفهمه!



همشون هم بو قرص جوشان میده. اگثراً از دَم به قول هموطنان ترکمون...

چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1390 | موضوع: کُرسی شعر

راه زندگی

یه روزی توی زندگیت به یه جایی میرسی که یه چند تا مغازه سمت راستت میبینی. به اونجا که رسیدی کوچه رو بپیچ تو، وسطای کوچه یه جاییه کّندند. به اونجا که رسیدی یه زنگ بزن من بیام دنبالت...

دوشنبه 1 فروردین ماه سال 1390 | موضوع: کُرسی شعر

مادرم گاهی 3

 آخرای شب، با عجله رسیدم دم در د س ت ش و ی ی، مامانم داشت دستاشو میشست...


حول حولکی و این پا اون پا کنان گفتم : مامان بدو بدو زود دمپایی ها رو در آر دارم م****م تو خودم. از صبح تا حالا نَ***م!...

مامانم خیلی خون سرد یه نگاهی به من کرد و دمپایی هاش رو در آورد و گفت : بیا برو از حالا تا صبح بِ**ن!


پ.ن : مادرم گاهی 1 و 2 را اینجا بخوانید...


( از اونجایی که ما بی هدف زیاد همدیگه رو در طول روز نمیبینیم، اکثر مکالمات کوتاه روزانمون یا دم در خونست یا دم در د س ت ش و ی ی )

چهارشنبه 4 اسفند ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

سوT

راستش میدونید، من اسم و فامیل آدمهای که واسم مهم نیستند تو ذهنم نمیمونه خانمـــِـــه ه... ببخشید، فامیلتون خاطرم نیست!

سه شنبه 19 بهمن ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

استخر مردونه

دیروز بعد از سالها قسمت شد تنها رفتم استخر. چقدر ملت رو اعصابند...


  • استخر 

همچین شنا میکنه انگار صد ساله تو یه جزیره گیر کرده حالا کشتی دیده. شلپ شولوپ، خوشحال خوشحال، شلنگ تخته میندازه فکر میکنه داره شنا میکنه. یه جوری نفس می گیره حس میکنی کل اکسیژن استخر مصرف شد! لابد پیش خودش حس ورزش و ورزش کار بودن و اینا هم بهش دست میده. به خدا الان باهاش مصاحبه کنی یک ساعت میتونه در باره ی فواید شنا برات صحبت کنه...


ازون ور یکیو میبینی جو تمیزی و آب و اینا گرفته، مرتیکه چندش. یه پاش تو آبه، تکیه بدنش هم رو اون دستشه که سمت اون پاشه که تو آبه. اون یکی پاشم بالاست، رو لبه ی استخر. یه جوری دست میکشه لا انگشتای پاش که انگار اَن وسطشه! خب نکن، اه...


اون یکی تُف میکنی تو راه آب های کنار استخر، تازه بعدش واسه رعایت تمیزی، خیر سرش، آب میریزه روش که بِره. تازه دورو ورش رو هم نگاه میکنه فکر میکنه خودش که هیچکس رو نمیبینه، هیچکس دیگه هم اونو نمیبینه. کبک...



  • سونا بخار 

پا میشی میری سونا بخار. دست نکش به بدنت خب! یارو تو عمرش کِش نیومده، حالا فکر میکنه چون دورش بُخاره، اگه کششی کار کنه بیشتر کش میاد! برادرم، پدر جان، مگه مجبوری؟ الان میشکنی خب! میخوای همون دست بکش به بدنت! دو نفر اونطرف تر داند همدیگه رو ماساژ میدن. لای این پشمها فقط چرک بدن کم بود. اون ماشاژ گیرنده هم فکر میکنه هرچی بیشتر دردش بیاد، بیشتر ماساژ دات کام. ( میدونم که میفهمی چی میگم ) آه و اوهی میکنه اون زیر...



  • سونا خشک

میری سُنا خشک. قو نمیپره! میدونی چرا؟ چون چیزی که اینا رو جو گیر کنه توش نیست!



  • جکوزی

جکوزی! طرف یه شکم داره اندازه دَبه ییلاق. تو نافش یه توپ پینگ پنگ راحت جامیشه! خب آخه داداشم، چرا فکر کردی تو یه ربع این عذاب الهی آب میشه؟ اندازه یک زنِ هشت ماه و دو هفته ای فقط چربی رو شکم و دستگیره های عشقته. حد اقل قَب قَبت رو بگیر جلو فشار آب که بیشتر تو چشمه. ولله بسه دیگه. پاشو برو اونور، اون یارو یک ساعت لبه ی جکوزی نشسته منتظره شکم شما آب شه بلکه پاشی...



  • آب سرد

از جکوزی در میاد، شلپ میپره تو آب سرد! ( خودم میدنم دوست داره! اما من الان عصبیم :دی )

 


  • دوش

میری زیر دوش! آقا دست نکن تو شرتت! حالا دست میکنی تو شرتت دیگه نگاه نکن. حالا نگاه بکن، دیگه به چی دقت میکنی؟ حالم به هم خورد. همچین دستشو تکون میده تو شرتش انگار داره آش پشت پا هم میرنه! به خدا این مایو دیگه بیشتر از این کش نمیاد! استخر با حموم فرق داره...



  • رخت کن

حالم بده بعد شاید بقیش رو نوشتم. فقط خدا به داد استخر ز ن ا ن ه برسه...

سه شنبه 12 بهمن ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

لعنت بر ذهن منحرف...

سر یکی از کلاس هات، همه مثلاً دارند دقّت میکنند ببینند یارو که داره حرف میزنه چی میگه. خودم اینو ازشون خواستم. یه دفعه همونی که داره حرف میزنه تو حرفهاش تلفظ کلمه ی " Walk " رو میخونه "و آ ل ک".


مثل یه استاد خوب، صبر میکنی وقتی حرفش تموم شد، شروع میکنی به انگلیسی ( و مقداری زبان اشاره ) توضیح دادن که این "L (اِل)" تو بعضی از کلامات تلفظ نمیشه، مثل " Walk " ، " Talk ". یا مثلاً " Half " و چیز های دیگه... 


سادنلی، یکی از بچه ها ازت مثال میخواد، اونم تو فارسی. به مُخت کلی فشار میاری که یه کلمه ی یک بخشی پیدا کنی، که وسطش "ل" داشته باشه اما تلفظ نشه. نهایتاً ذهن منحرفت تورو میرسونه به یه کلمه ی سه حرفی با همین مشخصات. جیم لام قاف! ذهنت ناکامت نمیذاره، اما اسلام دست و پات رو میبنده. یه لبخند پر بیننده روی لبات نقش میبنده!...


الان چیزی به ذهنم نمیرسه، بعد از کلاس بیا با هم صحبت میکنیم...

یکشنبه 21 آذر ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

فرزند : سوهان روح، عصای دست

امشب تو پیتزا پدر بزرگ یک زوج خوشبخت رو دیدم که از دست بچه شون داشتند مثل آمونیوم دی کرومات فوران میکردند و تو سر مغز خودشون میزدند.


یه بچه دختر سه چهار ساله ى پنجاه الى شصت سانتى مترى نسبتاً نحیف با موهاى صافِ مصرى و کدرِ انى رنگِ چسبیده به کف سر، که فرقش از وسط باز شده بود. صورتِ ماست و نسبتاً ظریف و رنگ پریده ای داشت. از چشم هاى ریز و بیحالتش و از موژه های به هم چسبیدش کاملاً مشخص بود تازه گریش بند اومده. به علاوه فِرت فِرت کردنش مزید بر علت بود. یه فروند لب سرخِ ترک خورده داشت که با بینى کوچیک و سر بالاش فاصله ى زیادی نداشت و همین موضوع قیافش رو نَچسب تر میکرد. یک جفت چکمه صورتىِ پلاستیکى که بالاش خز همون رنگی داشت، روى ساق-شلوارى مشکىِ کِشیش رو حد اقل تا زیر زانوهاى لاغرش میپوشوند. یه گردنبند الله مستطیلى شکل طلا و چند تا النگوى زردِ طرح دار و گوشواره هاى طلاش جدا از لحجه ى والدینش، اصفهانى الاصل بودنش رو راحت ثابت میکرد. احتمالاً همون یه دونه بچه بود، چون مامانش علاوه بر جوان بودن به نظر حامله هم میومد. یه کاپشن کلاه دارِ صورتىِ باربى نشان که سر آستینهاش چرک شده بود هم تو تنش زار میزد :


    • من میخوام وسط بشینم.
    • من اون که بزرگتره رو میخوام.
    • کسی از پیتزای من نخوره، همش مال خودمه.
    • مامان فوت کن، داغه.
    • بابا من دو دارم.
    • ...

یعنی مامان بابای من از دست سه تا قد و نیم قدش چی کشیدند؟



13 بهمن 1369 - پدرام اعظم پناه در دو سالگی (سمت راست)

توضیح : این عکس رو تو پاسپرت قدیمی بابام پیدا کردم.

سه شنبه 16 آذر ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

پالاشت

شما یادتون نیست...


اون قدیما یادمه به آبکش میگفتیم پالاشت. اصفهانی ها میگند "سماخ پالون"


های، راحت شدم. انگار یکی یه جائیمو گرفته بود فشار میداد :دی


بعضی وقتا بعضی از لغت های فراموش شده، از یجایی از مغزم سرک میکشند به همین جای روانم که الان هست و اینجوری میشه که الان شده. مثل اون کاغذ استنسیل. یا پُلی کُپی که تو دبستان خانوممون میدادند ببریم خونه حل کنیم و فردا بیاریم مدرسه. یکی دوهفته ای بود این پالاشت هم رو مخم بود. 


جمعه 11 تیر ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

Oral Beep

امتحان شفاهی Ch.5 - گویش شعبه بزرگمهر...

Teacher : Did you kiss your mother yesterday?

Student : Yes I did. I kissed your mother yesterday...

پنجشنبه 27 خرداد ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

مادرم گاهی

این مامانه ما بعضی وقتا یه تیکه هایی میاد که رو شتر بذاری آفتاب بالانس میزنه...


مادرم گاهی ۱ :


یه شب جاتون خالی با رفاه و آسایش تمام تو د س ت ش و ی ی نشسته بودم که یه دفعه یکی زرتی چراغ رو خاموش کرد و ظلمات شد.


منم  که بی خبر از دنیای خارج فکر می کردم پیمانمونه، دادو بیدادم رفت هوا که : اون چراغو کی خاموش کرد؟ مگه نمیبینی تو د س ت ش و ی ی ا م؟ روشن کن چراغو...


بهو دیدم چراغ  روشن شد و مامانم گفت : خب حالا، نپره بیخ گلوت!...


مادرم گاهی ۲ :


یه روز تیپ زده بودم در حد کمپ های تیم ملی بندسلیگا و داشتم جلوی آئینه واسه خودم فیگور میگرفتم که یادم نیست واسه چی مامانم یهو اومد تو :


من نالان : وای مامان حالم بده...

مامانم نگران : ااا... چرا؟؟؟ چی شده؟؟؟

من با غرور : آخه دارم میمیرم از خوش تیپی...

مامانم با لبخند : پس ببین من چی میکشم!

من با پوزی کشیده جلوی آئینه : ...

جمعه 21 خرداد ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

سوسیس کالباس

بچه که بودم، سوسیس کالباس جزو آرزوهام بود. وقتی مامان بابام سوسیس کالباس به دست وارد خونه میشدند، آنچنان ذوق درونی بهم دست میداد که انگار جرج کلونی بهم دست داده...


کالباس خالی خالی خوردن حرام به حساب میومد. مگه نهایتاْ یک پَر که تازه همونش هم مکروه بود. در حدی که وقتی دزدکی میرفتم سر یخچال و یه پر کالباس بر میداشتم هم زمان سه تا عذاب وجدان میگرفتم!


  • اولیش این که تو گوشم خونده بودند که کالباس رو باید با نون خورد. رسماْ فکر میکردم فقط بچه مایه دارها میتونند سوسیس کالباس رو خالی خالی بخورند.
  • دومیش، چون از ترس این که مامانم نبینتم کالباسرو همون جا تو یخچال میخوردم، وجدان درد میگرفتم که در یخچال بیشتر از چند ثانیه باز میمونه و احتمالاْ برفک میزنه.
  • سوم این که نکنه یه موقع کم بیاد واسه سمیرا پیمان!


همیشه وقتی باقی مانده ی تعداد پر کالباسا بر سه ( تعداد فرزندان خانواده ) صفر نمیشد تعداد پر های باقی مونده مال من میشد! اون موقه بود که ا* تو ک**م الاسکا میشد و یه ساندویچ تپل تر به شکم میزدم...


یادش به خیر بچگی و نون خامه ای :)


دغدغه های دیروز، امروز و فردا

یکشنبه 29 فروردین ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

Bungee Jumping - بانجی توچال

من : همش ۴۰ متر؟ چهل متر که خیلی کمه که! فایده نداره آخه! حالا کجا هست؟


توچال، نوروز هزار و سیصد و همین امسال


وارد محوطه بانجی که شدم یه چیز خیلی دراز دیدم. تجسم نکن، دکل بانجی بود! یادم نمیاد که گ* خوردمش دقیقاْ کجاش بود اما وقتی یه نگاهی ازون پایین تا بالاش انداختم تازه فهمیدم ۴۰ متر، خارج از کتاب فیزیک یعنی چند متر...



خلاصه پرسون پرسون رفتم اونجایی که باید ثبت نام میکردم. وارد که شدم یارو گفت : میخوای بپری؟ گفتم : خب آره. یه لیست گذاشت جلوی من یه چیزی تو مایه های لیستای خرید مامانم.


اینجانب فلانی به خدا همینا که این زیر نوشته را قول میدهم...

  • سابقه بیماری قلبی ندارم
  • سابقه بیماری مغزی ندارم
  • طی ۲۴ ساعت گذشته مواد مخدر یا الکلی مصرف نکرده ام
  • شکستگی جدید در بدنم و مخصوصاْ پاهایم ندارم
  • طی ۲۴ ساعت گذشته شکست عشقی نخورده ام
  • جلوی دوست دخترم جو گیر نشدم
  • وصیت نامه ی خود را نوشته ام زیر بالشمه

وزن اینقدر کیلو. امضا فلانی...

خوشحال و خندان یک ملیون پله رو رفتم بالا ( یکی دوتا کم و زیاد ) اون بالا که رسیدم تازه فهمیدم ۴۰ متر از بالا یعنی چه! تازه افق دیدت رو که افزایش میدادی به این نتیجه میرسیدی که تهران زیر پاته، نه زمین...



اون موقع که من رسیدم بالا هوا روشن بود! اما بخاطر یه آدم اسگل که میترسید بپره و آخر هم نپرید حدود یک ساعت و نیم معطل شدیم و هوا تاریک شد. دوستان من هم اون پایین پا به پای من در حال معطل شدن بودند البته...


خلاصه یارو رو باز کردند و مرا در بند کردند. ( ته جمله ادبی بود این ) مربی همین طور که داشت این کش مشا رو به پای من میبست توضیح میداد که چیکار کنم : اولاً پائین رو نگا نمیکنی چون یه هورمونی تو بدن ترشح میشه که اضلات بدنت رو شل میکنه بعدشم وقتی پات لبه رو حس کرد اون چراغ سبزه رو کوه رو نگاه میکنی و خودتو ول میکنی پائین دستاتو باز میکنی  و داد میزنی. اوکی؟


من هم با اجازه بزرگتر ها گفتم : اوکی.


گفت : اسم و فامیلت چیه؟ دفه چندمته میپری؟


آقای مربی لطف داشتند نسبت به این پرنده ی حقیر. عین یه مادر مهربان که میخاد جوجشو از آشیانه پرت کنه پائین دستشو گرفت به کمر بند پشت سر من و من رو هدایت کرد به سمت لبه. همین که پام به لبه رسید یاد حضرت عباس افتادم. پائین رو نگاه کردم و حس کردم اون هورمونه ریده شد تو بندم. یه سری ملت هم خوشحال اون پائین عکس و فیلم میگرفتند. شمارش معکوس اون د ی و س هم شروع شده بود!


« پنج، چهار، سه، دو، یک... »


همین که پام از لبه جدا شد، حس کردم که ایندفه خود آدرنالینه که داره ریده میشه تو بندم. داشتم با سرعتی معادل با خدا کیلومتر در ساعت به سمت زمین سقوط میکردم که یکی ازون بالا داد زد : دستاتو باز کن، دستاتو باز کن!


تازه فهمیدم که از شدت هیجان یادم رفته دستامو باز کنم و داد بزنم. اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری میمیره! دستامو باز کردم و دادی زدم زدنی.


واقعاً نمیشه نوشت که تو اون لحظه چه حسی داشتم. اما میشه نوشت که دیدم دارم با مغز میرو وسط جمعیت. پیش خودم گفتم دیدی اشتباه پریدم؟ دیدی کشش عمل نکرد؟ دیدی جوان ناکام شدم؟ حالا تو اعلامیم میخوان بنویسند در اثر چی چی در گذشت؟ تو همین فکرا بودم که میون آسمون و زمین یه لحظه ثابت شدم. داشتم از این موقعیت لذت میبردم که دوباره حالا با سمت بالا. عجب موجود جالبی این کش! خلاصه یه چند باری کارمون شده بود همین...




حس میکردم کلم دوبرابر شده. آروم آروم طناب شل شد تا روی تشک بادی. تازه میتونستم تشخیص بدم که من کجام اینجا کجاست کی منو ریده. طرف که داشت طنابامو باز میکرد بهم گفت : بالارو نگاه کن. بالارو نگاه کردم دیدم یارو د ی و س ه داره برام دست میزنه. خودم میدونستم که واسه دلخوشی منه، پس منم سعی کردم دل خوش بشم...


به همین نام و نشون تا سه روز از درون گ ه ی بودم. هنوز هم که هنوزه وقتی یادم میوفته...

چهارشنبه 4 فروردین ماه سال 1389 | موضوع: کُرسی شعر

موی سپید

امروز خیلی اتفاقی سمیرا یه موی سفید توی موهام پیدا کرد!


گفت : « اِ پدرام موی سفید. »

گفتم : « من؟ موی سفید؟ غیر ممکنه... »

گفت : « پاشو بیا تو آینه ببین... »


با اعتماد به نفس کامل اما با یه ترس خاصی رفتم جلوی آینه و اون ناحیه که دست سمیرا توش بود رو شروع کردم به گشتن. اما چون دوست نداشتم چیزی پیدا کنم خیلی دقیق نشدم. یکم مضطرب تر به سمیرا


گفتم : « کو؟ چرا چرت میگی؟ »


اونم امد جلو و دست موی سفید رو گذاشت توی دستم!

راست میگه، یکی از موهام واقعاً سفید شده. حتی خاکستری هم نشده. سفید سفید مثل برف...

دیدی پیر شدیم و کسی بهمون نگفت بابا!؟...


گفتم : « بِکنش. »


تو فکرم این بود که اولین موی سفید خودمو نگه دارم. سمیرا هم با قیچی ابرو چیدش و دادش بهم.


یه موی سفید موج دار سه چهار سانتی نسبتاً نحیف.


یکم که نگاش کردم پیش خودم گفتم بهتره یکی از موهای سیاهمو نگه دارم! شاید یه روزی دلم واسه موهای سیاهم تنگ بشه...