صفحه شخصی پدرام اعظم پناه

تمامی مطالب این وبلاگ شخصی و متعلق به من و دوستانم میباشد.از عزیزان خواهشمندم دقت فرمایید که در این وبلاگ گشتم نبود نگرد نیست!


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390

آش خور 1

همیشه وقتی میگند "ســـربـــاز"، یه آدم نسبتاً قد کوتاه کثیفِ بوگندو میاد تو ذهن آدم که لحجه هم داره و همیشه یه ساک خاکی گنده دستشه و در ساعت های نا متعارف از روز، مثلاً ساعت ٤ صبح یا ٢ بعد از ظهر، در حال حرکت به سمت یه جائیه. صورتش آفتاب سوختست و همیشه هم به خاطر اون ساکش اتوبوس سوار میشه.

هر وقت هم میگى میخوام برم سربازى، طرف چه مرد باشه چه زن، چه رفته باشه سربازى چه نرفته باشه اوّلش با خنده و نگاه دل سوزانه یه "آش خـــور شــــدى؟" میگه و بعد میگه : ولى دوران خیلى خوبیه، مَـــــرد میشى! خاطره میشه برات...

حالا خودم در حال سرباز شدنم. باید برم جَهرم. میگند الان هواش خوبه، مام دلمون به این خوشه :دی هواش خوبه. میگند به پادگانش میگند"جهنم سبز". ما هم دوباره دل خودمون رو خوش میکنیم و میگیم نه بابا، با لیسانسا که کارى ندارند...

راستیاتش من با خود سربازی مشکلی ندارم، من نگران اینم که اونجا آب گرم نباشه.