چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390
کچل کردم.
الان موهای بدنم از موهای سرم بلند تره...

این دفه ی دومه که کچل میکنم .دفعه ی اول کچل کردم که به جهانیان ثابت کنم یه آدم خوش تیپ بدون مو هم خوشتیپه. امّا این دفعه...
حالا همه با هم :
کَچل کَچل کَلاچه، روغنِ کلّه پاچه...
کچل رفته به اُردو، برای نصفِ گردو...
گردو گیرش نیومد، سرِ کچلش خون اُومد...
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390
حالا که بحث بحث داغ سربازیه بد نیست بدونید من نه تنها بابام سی ماه خدمت کرده، بلکه مامانم هم سربازی رفته!
مامانم سال 2533 شاهنشاهی وارد سپاه دانش دختران اون زمان میشه و سال 2535 هم کارت پایان خدمتش رو میگیره.

فاطمه صفایی نفر وسط ردیف بالا
دوره ی آموزشی سپاه دانش دختران دوره ی سیزدهم سال 2533
برای دیدن عکس در سایز بزرگ بر روی عکس کلیک کنید.

کارت پایان خدمت فاطمه صفایی از سپاه دانش - سال 2535
برای دیدن عکس در سایز بزرگ بر روی عکس کلیک کنید.
بابام هم بعد از اینکه دوسال ( 24 ماه ) در دوران شاهنشاهی پهلوی خدمت
میکنه، سه سال بعد دوباره به مدّت شش ماه، دوره ی احتیاط خودش رو در زمان جنگ
سپری میکنه. واسه همین هم دو تا کارت پابان خدمت داره. بکی اونوری، یکی
اینوری.

گواهی پایان خدمت وظیفه امان الله اعظم پناه در لباس گروهبان سوّمی - سال 2536 شاهنشاهی
برای دیدن عکس در سایز بزرگ بر روی عکس کلیک کنید.

کارت خدمت دوره ی احتیاط امان الله اعظم پناه - نیروهای مسلّح جمهوری اسلامی ایران - سال 1360
برای دیدن عکس در سایز بزرگ بر روی عکس کلیک کنید.
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390
همیشه
وقتی میگند "ســـربـــاز"، یه آدم نسبتاً قد کوتاه کثیفِ بوگندو میاد تو ذهن آدم
که لحجه هم داره و همیشه یه ساک خاکی گنده دستشه و در ساعت های نا متعارف
از روز، مثلاً ساعت ٤ صبح یا ٢ بعد از ظهر، در حال حرکت به سمت یه
جائیه. صورتش آفتاب سوختست و همیشه هم به خاطر اون ساکش اتوبوس سوار میشه.
هر
وقت هم میگى میخوام برم سربازى، طرف چه مرد باشه چه زن، چه رفته باشه
سربازى چه نرفته باشه اوّلش با خنده و نگاه دل سوزانه یه "آش خـــور شــــدى؟"
میگه و بعد میگه : ولى دوران خیلى خوبیه، مَـــــرد میشى! خاطره میشه
برات...
حالا
خودم در حال سرباز شدنم. باید برم جَهرم. میگند الان هواش خوبه، مام دلمون
به این خوشه :دی هواش خوبه. میگند به پادگانش میگند"جهنم سبز". ما هم
دوباره دل خودمون رو خوش میکنیم و میگیم نه بابا، با لیسانسا که کارى
ندارند...
راستیاتش من با خود سربازی مشکلی ندارم، من نگران اینم که اونجا آب گرم نباشه.
دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390
پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1390
شمال، بابلسر! جای همه فن های وبلاگم خالی...
یه ضرب المثل اصفهانی میگه : هیچ وقت لای میوه و خشکبار رو باز نَکن، شاید کِرم توش باشه...
فقط یه دختر ایرانی میتونه از هزار طرف به خودش برسه و با هزار بدبختی ماشینو از باباش بگیره و با هزار ترس و لرز بره دور دور، بعد اونجا خودش رو هم تحویل نگیره، چه برسه به دیگران...
پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1390
| موضوع: کُرسی شعر
یعنی خیلی دوست دارم تو چشم های تَک تَک اونایی که میگند "میری سربازی مرد میشی" نگاه کنم، چشمامو ریز کنم، لَک و لوچم رو آویزون کنم، سرم رو یکم کج کنم و یه تکون بدم با لحن طلب کارانه برم تو صورتش و بگم :
آخه دَیـــّـــوس، مگه تا حالا زَن بودم؟
دوشنبه 14 آذر ماه سال 1390
امروز حرف هایی که نیاز بود بشنوم تا بتونم برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم، شنیدم!...
انسان تنها به دنیا می آید و تنها از دنیا میرود. در این راه کوتاه کسانی می آیند و میروند امّا فقط خود تو از اوّل تا آخر این راه با خودت میمانی. تو فقط حاصل خود خواهی دو نفر در یک شب خوبی نه بیشتر. انتظارت هم از آن دو در همین حد باشد...
دیروز بعد از سال ها رفتم به زادگاه پدر و مادرم و آرامگاه پدربزرگان و مادربزرگانم
خیلی ها رو بعد از خیلی سال دیدم. در حدی که وقتی یه خانمی اومد جلو و سلام کرد و پرسید من رو میشناسی، بعد از شنیدن جواب نه با خنده و کنایه گفت : تو نباید دختر عمّت رو بشناسی؟
بگذریم.
دیروز فهمیدم هفت پشتم کیه، کجایی بوده، چه کاره بوده! هفت پشت من حسن مازندرانی، نجّار بوده. و بعد به این ترتیب :
| 7# : |
حسن نجّار مازندرانی |
| 6# : |
حاج باقر |
| 5# : |
حاج حسن |
| 4# : |
حاج باقر نجّار |
| 3# : |
عبد المطلب |
| 2# : |
حبیب الله ( اعظم پناه ) |
| 1# : |
امان الله ( اعظم پناه ) |
| 0# : |
پدرام ( اعظم پناه ) |
لابلای اون همه سنگ قبر تونستم سنگ قبر حاج باقر نجّار رو حدود صد متر بالا تر از ساختمان آرامگاه آقاجون و مامانجون و دوتا عموهام پیدا کنم. نمیدونید چقدر خوشحالم که اصالتاً اصفهانی نیستم. الان کلاً حسم نسبت به استان مازندران یه حس دیگست. یه چیزی تو مایه های ببر مازندارن!...
فعلاً قدیمی ترین عکس خانوادگی ای که تونستم پیدا کنم مربوط میشه به 1317.
عکس خانوادگی 1317 - برای دیدن عکس با سایز بزرگ کلیک کنید...
ردیف بالا از چپ به راست : عمو محمّد آقا اعظم پناه ( تنها برادر حبیب الله )، عباس خان شهرضایی ( پدر زن حبیب الله )، حبیب الله، حیدر آقا ( پسر برادر عباس خان ) || ردیف وسط از چپ به راست : صغری ( مادر حبیب الله، همسر عبدالمطلب )، زینت خانم شهرضایی ( همسر حبیب الله ) || از بچه ها مطمئن نیستم به همین خاطر نمینویسم.
باز هم بگذریم...دیروز فهمیدم که آقاجونم ( پدر مادرم ) کجا خاکه و چقدر ناراحت شدم وقتی فهمیدم آقاجونم یک سال قبل از مرگش، نزدیک قبر مادرش، روبروی زمین های پدریش واسه خودش یه قبر کنده بوده و یه سنگ هم به نشانی گذاشته بوده بالاش. اما هر وقت به دادا کیوان ( دایی کیوان، پسر کوچیکش ) گفته من یه قبر واسه خودم فلان جا کندم اون گفته ااا این حرفا چیه؟ خدا نکنه! ایشالا سالها سالم و زنده باشی و خلاصه هیچوقت قبری که آقاجونم واسه خودش کنده رو ندیده و قضیه رو جدی نگرفته تا بعد از خاک سپاری آقاجون، پیر مرد ها و دوست هاش گفتند چرا اینجا خاکش کردید؟ قبری که واسه خودش کنده اونه! حدود سه متر بالا تر از جایی که الان خاکه. خلاصه توی قبری که خودش کنده بوده و با آجر و بلوک تزئینش کرده بوده خاک نشده و...
ید الله صفایی ( 1300 - 1388 )همین طور فهمیدم که آقاجون بعد از مرگ مادرش یک ماه تمام کنار قبرش چادر زده و خوابیده...
نهایتاً هم دیشب برای آخرین بار پسر عمو ها و دختر عمو ها و دختر عمه ها و پسر عمه ها دور هم توی یکی از اتاق های مامانجون جمع شدیم و به یاد دوران کودکی چشمک بازی کردیم...
چقدر عمر ها کوتاهه. از آدم یه سنگ و یه اسم بیشتر نمیمونه...
قصد کردم دفعه ی بعد که یه دختر در مورد سربازی نظر داد، با پشت دست محکم بزنم تو دهنش جوری که دندوناش بریزه تو حلقش...
پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390
مامانجونم نیم ساعت پیش عمرش رو داد به شما...
(1300 - 1390)
دقایقی پیش با خبر شدم که مادر بزرگم دار فنی را وداع گفت. در ابتدا ناراحت شدم ،مانند هر انسانی که یکی از عزیزانش را از دست میدهد ، ولی پس از مرور خاطرات بسیار زیاد احساس غرور نمودم ، مادربزرگم ، نمونهٔ یک زن اصیل ایرانی بود که با توجه به از دست دادن ۲ فرزند رشیدش و همسرش همچون کوهی استوار ایستاد و اجازه بروز هیچ گونه کم بودی در زندگی خانوادهاش را نداد . او که همواره خیر خواه دیگران بود منزل بزرگ خود را جهت برگزاری مراسم عروسی جوانان در اختیار تازه عروس و دامادها قرار میداد ،و اصرار بر این داشت که در اطاقی از دنیا میروم که با شوهرم زندگی را آغاز نمودم .او که به ایرانی بودنش میبالید از ریش متفر بود و اگر کسی با محاسن وارد خانهاش میشد از وی میخواست که بد از اصلاح صورت و با بوی خوش به دیدار او بیاید .روحش شاد باد و یادش گرامی...نسلی که هرگز تکرار نمیشوند ، لطفا به یاد مادر بزرگ من فاتحه نخوانید و در عوض همین امروز از حال مادر بزرگتان اگر حتی، کوتاه با خبر شوید (۱۳۰۰-۱۳۹۰).
امیر فرهاد اعظم پناه.
پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390
| موضوع: کُرسی شعر
هر وقت ازین صابون مایع ها زدم به دستم از زندگی پشیمون شدم.
اولاً که وقتی سرش رو فشار میدی و میاد بیرون میریزه رو دستت اصلاً حس خوبی به آدم دست نمیده! مخصوصاً اگه آخر هم باشه و صدا هم بده...
دوماً تا میاد با آب قاطی شه و کف کنه نصف بیشترش لیز میخوره میره تو سوراخ فاضلاب! آخه چرا با یه اصفهانی اینجوری میکنید؟...
از اینا که بگذریم این گونه از صابون بعد از کف کردن و انجام وظیفه هم دست از دست ما بردار نیست. هر چی این دستت رو آب میکشی بازم لیزه. اسمشم گذاشتند لطیف کننده پوست! من نمیدونم نخوام پوستم لطیف شه باید کیو ببینم.
فقط به درد این دست شویی عمومی ها تو پارک ها و پیتزا فروشی های اصفهان میخوره که بردارند با دو سه برابر آب قاطیش کنند و بریزند تو این بوکه ها که اون بالا نصب میکنند! نیست رنگشم زیاد عوض نمیشه،اینه کسی هم که نمیفهمه!

همشون هم بو قرص جوشان میده. اگثراً از دَم به قول هموطنان ترکمون...
چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1390
| موضوع: کُرسی شعر
یه روزی توی زندگیت به یه جایی میرسی که یه چند تا مغازه سمت راستت میبینی. به اونجا که رسیدی کوچه رو بپیچ تو، وسطای کوچه یه جاییه کّندند. به اونجا که رسیدی یه زنگ بزن من بیام دنبالت...