این مامانه ما بعضی وقتا یه تیکه هایی میاد که رو شتر بذاری آفتاب بالانس میزنه...
مادرم گاهی ۱ :
یه شب جاتون خالی با رفاه و آسایش تمام تو د س ت ش و ی ی نشسته بودم که یه دفعه یکی زرتی چراغ رو خاموش کرد و ظلمات شد.
منم که بی خبر از دنیای خارج فکر می کردم پیمانمونه، دادو بیدادم رفت هوا که : اون چراغو کی خاموش کرد؟ مگه نمیبینی تو د س ت ش و ی ی ا م؟ روشن کن چراغو...
بهو دیدم چراغ روشن شد و مامانم گفت : خب حالا، نپره بیخ گلوت!...
مادرم گاهی ۲ :
یه روز تیپ زده بودم در حد کمپ های تیم ملی بندسلیگا و داشتم جلوی آئینه واسه خودم فیگور میگرفتم که یادم نیست واسه چی مامانم یهو اومد تو :
من نالان : وای مامان حالم بده...
مامانم نگران : ااا... چرا؟؟؟ چی شده؟؟؟
من با غرور : آخه دارم میمیرم از خوش تیپی...
مامانم با لبخند : پس ببین من چی میکشم!
من با پوزی کشیده جلوی آئینه : ...



