صفحه شخصی پدرام اعظم پناه

تمامی مطالب این وبلاگ شخصی و متعلق به من و دوستانم میباشد.از عزیزان خواهشمندم دقت فرمایید که در این وبلاگ گشتم نبود نگرد نیست!


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387

شل کن ، شل کن!

اصلاً انگار بدن سازی به ما نیومده! (...) هیکلم درد میکرد ، ک*ن درد هم بش اضافه شد.اونم هر دو طرف :دی

 

این دوتا رو روم به دیوار، تو شرتم پیدا کردم :دی


خیلی وقت بود آمپول نزده بودم! واساده منتظر بودم خانم دکتر مهربون آمپول رو بزنه.فکر کردم وایساده باید بزنه. شک داشتم شلوارم رو خودم بکشم پائین یا خودش میکشه...


دکتره یه کم عین این احمقا نگام کرد و گفت : چرا نمی خوابی پس؟


منم انگار نه انگار. خیلی ریلکس گرفتم خوابیدم و آروم آروم شلوارم رو دادم پائین. خانم دکتره بلافاصله گفت : "بسه دیگه، یه کم کافیه." یه مقدارشو دادم بالا و منتظر شدم.خانم دکتره یه کم سر و صدا کرد و نامرد ( فکر کنم ) تا تهش رو فرو کرد تو یه ور *** من! یه یک ربعی داشت آمپول میزد. (فکر کردم از *** من خوشش اومده و دلش نمیاد رهاش کنه! ) جای دشمنت خالی چنان دردی داشت که یا ابولفظل. گفتم : "دکتر چی کا می کنی؟ چرا تموم نمیشه؟" با یه حالت "خفه شو عزیزم" مانند ، گفت : "مادش درد داره باید آروم بزنم. شل کن! " خلاصه با هر جون کندنی بود بالاخره آمپول تموم شد و خانم دکتر از ما کشید بیرون.


با خوشحالی دستم رو به طرف شلوارم بردم و یه جوری که انگار مطمئنم پرسیدم : "خانم دکتر تموم شد دیگه؟"


خانم دکتر "بخواب بینیم" گونه جواد داد : "اون ورت رو شل کن ، یکی دیگه مونده عزیزم!"