دیشب با اون رفیق کثافتم بعد از چند ماه دوباره رفتیم چاه حج میرزا.وارد چای خونه که شدیم دیدیم همه نشستند دارند چایی میخورند.با یه لحن کاملاً نا امید پرسیدم : " داداش ببخشید ، قلیون هم میدید؟"
دیدم یارو پیر مرده چشماش یه برقی زد و اینور اونورش رو نگاه کرد و همین جوری که داشت قلیون کم دود هکوم خودشو پک میزد ، با اشاره ی کله گفت آره.یه نگاهی به اون دوست کثافتم کردم و گفتم بیا میگه داریم.خلاصه نشستیم به امید این که یکی بیاد سفارش بگیره.بعد از 4 - 5 دقیقه یه یارو پسر جوونه به دو تا لیوان چایی نبات اومد سراغمون.چاییها رو گذاشت رو میز و آروم گفت : " چاییاتون رو بخورید تا بتون بگم!" ما یه نگاهی به هم کردیم و چایی ه رو تا ته سر کشیدیم.کم کم داشت حیجانی میشد.پسر جوونه به اوستاش یه چیزی و گفت و دوباره اومد سراغ من و اون دوست کثافتم.گفت 2500 تومن بدید و دنبال من بیاید...
اون دوست کثافتم در آورد 2500 تومن یه جوری که بقیه نبینند گذاشت کف دست یارو.یارو را افتاد و ما هم پشت سرش.تو تاریکی یه چند متری بیشتر راه نرفته بودیم که یارو جوونه اشاره کرد به یه در کوچیک و گفت : " این تو... " من جلو رفتم و اون رفیق کثافتم هم پشت سر من اومد اما جوونه خودش نیومد. ( تو یه راهروی 100 - 150 متری تاریک داشتیم به جلو میرفتیم که یه دفعه دیدم صدای داد اون دوست کثافتم بلند شد و خون از گردنش پاشید به در رو دیوار ) اینا که تو پرانتزه رو دروغ گفتم! عین بچه آدم ازون در رفتیم تو دیدیم ایول بابا... یه ملت نشستند دور هم دارند دزدکی قلیون میکشند.
خلاصه کلی حال کردیم.یه جورایی حس خفن بودن،مهم بودم،مافیا بودن و ازین حسای ***ی بهمون دست داده بود :دی



