صفحه شخصی پدرام اعظم پناه

تمامی مطالب این وبلاگ شخصی و متعلق به من و دوستانم میباشد.از عزیزان خواهشمندم دقت فرمایید که در این وبلاگ گشتم نبود نگرد نیست!


درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

کیش








گروه پاناما panama group panama-group پدرام اعظم پناه امیر رضا بطلانی نوید بهشتی امیر برهانی متین جعفری جزیره کیش pedram azampanah amirrezabotlani navid beheshty amir borhani matin jafary

چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

هفت خان،اتل متل توتوله

دیشب عجب شبی بود! تا رسیدن به خونه هفت خان رستم رو طی کردیم.انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بود که حال ما رو بگیره.اما دم زمین و زمان گرم،فقط در حد حال گیری بود...

فکر کن دعوت بشی تو یه باغی که دیشبش هم همون جا اینقدر رقصیدی که صبحش گردنت درد میکنه،بعد تازه ساعت ۱۰ - ۱۱ مهموناش بیاند...

یا مثلاً فکر کن رفیقاتو از ماشین به خاطر ایست بازرسی پیاده کنی کنار سه تا تاکسی،بعد که حرکت کردی تو اتو بان،بت زنگ بزنند بگند هر سه تا تاکسی توش پر مأمور بوده...

یا مثلاً فکر کن ساعت ۱۲ شب دعوت شی خونه یه رفیقا دیگت که توش ۱۶ - ۱۷ تا پسر دختره،بعد که با تاکسی میری در خونشون ببیتی مأمورا ریختند دارند همشونو میگیرند...

بعد فکر کن بخوای بری خونه اون یکی دوستت،موبایلش قطعه و خودشم رفته تو اینترنت و تلفن خونش اشغال شده...

ولی در کل خیلی خوش گذشت.می ارزید...

There are things that you cant see in here!


ادامه مطلب
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386

نوروز ۳۷۴۶ زردشتی و ۱۳۸۷ شمسی!

امروز آخرین شب چهار شنبه ی سال ۱۳۸۶ شمسی هست! دوباره عید اومد : دی

دروغ نگوئیم ،امروز پنجاه سال پیشِ پنجاه سالِ آینده است! روزی که به یاد این روز می اُفتی و حسرت یک لحظه ی حتی بدش را میخوری.ای کسی که این متن را میخوانی،بدان که زیاد زنده نمیمانی.از یک دقیقه تا هفتاد سال وقت داری که بفهمی من چه میگویم.قدر ثانیه های اجباری را بدانیم...

Newrooz

یادمان باشد ، زندگی دو روز است.تازه یک روز آن جمعه است! 

جمعه 24 اسفند ماه سال 1386

آخرین پست

این آخرین پستی هست که من با این کامپیوتر میفرستم! دیروز یه لپ تاپ  خریدم و این کامپیوتر مال داداشم شد.کامپیوتر خیلی خوبی بود.خیلی خاطره ازش دارم.

 خدافظ بهترین دوست من.خداحافظ یادگار دوران نو جوونی من.ببخشید اگه بعضی وقتا بدون  شات دان کردن خاموشت میکردم.ببخشید اگه بعظی وقتا بخاطر نکشیدنت، مشت رو کیبوردت  میکوبیدم.ببخشید که مجبور شدم تنهات بذارم.اما قول میدم بیام بالا بت سر بزنم.هیچوقت کارایی  که برام کردی یادم نمیره.مطوئن باش یادم نمیره که به مدت سه سال، برام یه نامه و یه آدامس  رو ، تو کیس خودت مخفی کردی.تو هیچ وقت به من دروغ نگفتی،هیچوقت به من خیانت  نکردی،هیچوقت من رو به خاطر یکی دیگه نپیچوندی.هیچوقت از دست بچه بازیام خسته  نشدی.حتی الان هم که آخرین لحظات با هم بودنمونه، به من پشت نمیکنی.هرچی بلدم و دارم از  تو دارم...

kiss خیلی دوسست داشتم کامپیوتر قشنگ من!  love struck 


ادامه مطلب
چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386

دو سال بعد...

یک شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۴ ساعت ۲:۴۸ بعد از ظهر ، با ممد کلاغ ، فردوسی...

ببخشید داروخونه ی دکتر الیاسی نمیدونید کجاست؟

ایست!...

big grin

big grin

دختری با کیف آبی نفتی...

چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386

نیم ساعت - ۵۵ کلمه

مرد با دیدن چهره ی ملتمس زن به او گفت میخواهم عاشقانه در آغوشت بکشم.زن با تردید و ناز بالاخره قبول کرد.

نیم ساعت بعد ، مرد در حالی که بی اعتنا دستمال کاغذی را به سطل زباله میسپرد،خواهش زن را برای بیشتر در آغوش کشیدنش ، رد کرد...

دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386

بدون عنوان نمیشه پست داد؟

آی دیم برگشت! هرچی میکشیم از رفیق میکشیم :دی

My Dear Yahoo! ID : pedram_ap

My Official Yahoo! E-mail : pedram.azampanah@yahoo.com

شنبه 18 اسفند ماه سال 1386

در مورد همین پست قبلی...

کتاب داستان های 55 کلمه ای ( The World's Shortest Stories ) اثر استیو ماس ( Steve Moss ) یه کتاب کوچیک دو زبانه تقریباً 285 صفحه ای با قیمت 1550تومان هست که حدود 115 تا داستان داره که هر کدوم از داستان هاش فقط 55 کلمه داره!

خلاصه خیلی کتاب باحالیه.حالا بماند که بعضی از داستان هاش هم خیلی آبکیه.اما بعد از خوندنش میفهمی که یه داستان میتونه حتی 55 کلمه باشه.تو یکی از داستان های کتاب هم،همین موضوع رو نوشته :

 

پایان بحث

 

تام مردی جوان خوش قیافه و جوان بود،هر چند وقتی با سام که دو ماه بود هم خانه اش شده بود شروع به جدل کرد،کمی مست بود.

"نمی شود،نمی شود یک داستان کوتاه را فقط با پنجاه و پنج کلمه نوشت،ابله!

سام در جا او را با شلیک گلوله ای ساکت کرد.

لبخند زنان گفت:"میبینی که میشود."

تری آل. تیلتون

 

من حدود یکی دو ماهه پیش این کتاب رو د****م و خیلی باحاش حال کردم.اونقدر باحاش حال کردم که تصمیم گرفتم یه وبلاگ بسازم و روزی یکی از داستان هاش رو تو اون وبلاگه بنویسم.هنوز حالشو پیدا نکردم اما شاید این کارو کردم.حالا این که چیزی نیست،یه تصمیم دیگه هم گرفتم که نمیگم...

خودم هم بدم نمیاد بیشتر داستان های 55 کلمه ای بنویسم.پس مینویسم...

(دقت کنید متن انگلیسی داستان 55 کلمست و ترجمش کم و زیاد داره.منم مستقیم ترجمش رو مینویسم! پس نشین بشمار،ضایع میشی!)

شنبه 18 اسفند ماه سال 1386

جُلِ کنف - داستان های 55 کلمه ای

استاد درس پایگاه داده از دانشجویان پرسید : "کسی کتاب دارد؟"

دانمارکی کتاب همان درس را که دیروز تهیه کرده بود، با عجله از کیفش خارج کرد و با غرور به استاد داد.

استاد از او تشکر کرد و کتاب را زیر پایه های جلو ای «ویدئو پروژکتور» گذاشت تا تصویر را بالاتر بیاورد...

پدرام اعظم پناه :دی 

یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386

بدون عنوان نمیشه پست داد؟

آی دیم  الآن هک شد...

یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386

ایستگاه اتوبوس

زدم فریاد ، خدایا این چه رسمیست / رفـیقان را جدا کردن هنر نیست!

رفــیــقــان قــلــب انــســانــند خایا / بدون قلب چگونه میتوان زیست؟

تا بیای چشم به هم بزنی میبینی همه از دورت رفتند و خودت موندی و خودت! یکی یکی دوستات ار اطرافت پراکنده میشند و میرند سی زندگی خودشون.یکی زن میگیره، یکی شوهر میکنه، یکی میره اون ور آب، یکی اینقدر گنده میشه که تحویلت نمیگیره، یکی اونقدر کوچیک میشه که روت نمیشه تحویلش بگیری،یکس میره سربازی، یکی گم میشه و یکی...

 

"یک بلیت برای جهنم لطفاً"

"متأسفم،همه ی قطار هایی که به جنوب میروند از قبل پر شده اند"

"امشب هیچ وسیله ی دیگری حرکت نمیکند؟"

"یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم."

"جای خالی دارد؟"

"زیاد!"

"مقصد آن خیلی دور است؟"

"نه،زیاد نه، اما بدک نیست یک کتاب خوب همراه داشته باشید.شنیده ام در این سفر آدم خیلی احساس تنهایی میکند."

اندرو ایی. هانت

پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386

حکایت...

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت

آمـدم پــــــاک کنــم عشق تو را ، بــد تــر شــد

خلاصه ریده شد تو فرشه...

 

مردان در خیابان هر دم به سمت اجسام صاف و صیقلی میخزند و از دیدن چهره ی خود لذت میبرند.

زنان در خیابان گاهی به طور کاملاً اتفاقی ، خود را در آئینه یا شیشه ی دکان ها میبینند و به یاد ابروها ی تا به تا و زیر و رو در آمده ، لب کوچک و بیحالت ، دماغ بزرگ و قوز دار ، جوش ها ی مخفی شده زیر پنکیک و دانه سیاه های زیر پوستی که انتظار چلانده شدن میکشند ، سفید کننده ی دولایه ی ماسیده ی روی صورت ، چشم ریز و خط چشم کج و شاید ریخته ، موژه های کوتاه به هم چسبیده به خاطر ریمل ، موهای ریز بالای پیشانی که برای بلند تر نشان دادن پیشانی قبلاً کنده شده بودند و حالا تازه سر از پوست بیرون زده ، دندان های زرد و ناهمگن که ای کاش کمی جلوتر یا عقب تر بودند و موها ی به هم خورده که دقایق وافری وقت صرفشان شده بوده می افتند! اما سر برگرداندن بهترین کار است.اگر بیشتر خیره شوند هیکل نا میزون ، دستگیره ها و شکم جلو یا شاید سینه ی آویزان یا زیادی کوچک ، پاهای پرانتزی و غیره نیز به یادشان می آید.ای کاش قد شان فقط 5 سانت بلند تر بود تا با کفش پاشنه بلند و لژ دار به 160 سانت میرسیدند.از این دکان خارج شوید ، زیاد اجسام ثیقلی دارد.

 

پــدیــــــا مــرد نــکو نــام نـمـیـرد هـرگـز

مرده آنست که دستش بزنی تکون نخوره

پنجشنبه 2 اسفند ماه سال 1386

نمردیم و قلیون UnderGround هم کشیدیم...

دیشب با اون رفیق کثافتم بعد از چند ماه دوباره رفتیم چاه حج میرزا.وارد چای خونه که شدیم دیدیم همه نشستند دارند چایی میخورند.با یه لحن کاملاً نا امید پرسیدم : " داداش ببخشید ، قلیون هم میدید؟"

دیدم یارو پیر مرده چشماش یه برقی زد و اینور اونورش رو نگاه کرد و همین جوری که داشت قلیون کم دود هکوم خودشو پک میزد ، با اشاره ی کله گفت آره.یه نگاهی به اون دوست کثافتم کردم و گفتم بیا میگه داریم.خلاصه نشستیم به امید این که یکی بیاد سفارش بگیره.بعد از 4 - 5 دقیقه یه یارو پسر جوونه به دو تا لیوان چایی نبات اومد سراغمون.چاییها رو گذاشت رو میز و آروم گفت : " چاییاتون رو بخورید تا بتون بگم!" ما یه نگاهی به هم کردیم و چایی ه رو تا ته سر کشیدیم.کم کم داشت حیجانی میشد.پسر جوونه به اوستاش یه چیزی و گفت و دوباره اومد سراغ من و اون دوست کثافتم.گفت 2500 تومن بدید و دنبال من بیاید...

 اون دوست کثافتم در آورد 2500 تومن یه جوری که بقیه نبینند گذاشت کف دست یارو.یارو را افتاد و ما هم پشت سرش.تو تاریکی یه چند متری بیشتر راه نرفته بودیم که یارو جوونه اشاره کرد به یه در کوچیک و گفت : " این تو... " من جلو رفتم و اون رفیق کثافتم هم پشت سر من اومد اما جوونه خودش نیومد. ( تو یه راهروی 100 - 150 متری تاریک داشتیم به جلو میرفتیم که یه دفعه دیدم صدای داد اون دوست کثافتم بلند شد و خون از گردنش پاشید به در رو دیوار ) اینا که تو پرانتزه رو دروغ گفتم! عین بچه آدم ازون در رفتیم تو دیدیم ایول بابا... یه ملت نشستند دور هم دارند دزدکی قلیون میکشند.

خلاصه کلی حال کردیم.یه جورایی حس خفن بودن،مهم بودم،مافیا بودن و ازین حسای ***ی بهمون دست داده بود :دی