چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1384
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد .
آنگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد .
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد .
پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند .
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده تر و مستحکم شود و از جثه ی او محافظت کند .
اما چنین نشد !
در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم .
اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ، به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم .
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد تا آنها را از میان بر دارم .
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند .
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم .
من به آنچه خواستم نرسیدم ولی آنچه نیاز داشتم به من داده شد .
نترس ، با مشکلت مبارزه کن و بدان که میتوانی بر آن غلبه کنی .
دوشنبه 21 شهریور ماه سال 1384
دیوانه تر از همه ما کسانی هستند که نمی دانند دیوانه اند .
یکشنبه 20 شهریور ماه سال 1384
دلم دَریا میخواد !
دلم تنهایی میخواد !
دلم بارون میخواد !
دلم جزیره میخواد !
دلم هیچی نمیخواد !...
شنبه 19 شهریور ماه سال 1384
اگر شجاعت کشتن خودمان را داریم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی مان را هم داریم .
شنبه 12 شهریور ماه سال 1384
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟
خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ، خویشتنی
دشتها نام تو را میگویند
کوه ها شعر مرا میخوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟
در تو این قصه ی پرهیز ـ که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز ـ که چه؟
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ایست با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر میسازند
مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد
به فراموشیها بسپارد .
پنجشنبه 10 شهریور ماه سال 1384
چشمانت را خوب باز کن
با دقت نگاه کن
ببین شاید ...
شاید داری اشتباه می کنی
نه.. چشمانت را هم ببند
شاید آینه هم دروغ بگوید
اما به صدایی که از قلبت می آید گوش بده
او همیشه راست می گوید
همیشه...
کسی به فکر باغچه نیست...
کسی به فکر ماهی ها نیست...
کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد می میرد...
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است...
دوشنبه 7 شهریور ماه سال 1384
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می جویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک چراغ بند تازیانه می زنند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی است
آنکه بر در می کوبد شب هنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شنبه 5 شهریور ماه سال 1384
Can you forgive me again?
I don't know what I said
But I didn't mean to hurt you
I heard the words come out
I felt like I would die
It hurt so much to hurt you
Then you look at me
You're not shouting anymore
You're silently broken
I'd give anything now
to hear those words from you
Each time I say something I regret I cry "I don't want to lose you."
But somehow I know that you will never leave me, yeah.
'Cause you were made for me
Somehow I'll make you see
How happy you make me
I can't live this life
Without you by my side
I need you to survive
So stay with me
You look in my eyes and I'm screaming inside that I'm sorry.
And you forgive me again
You're my one true friend
And I never meant to hurt you
پنجشنبه 3 شهریور ماه سال 1384
یک مربی حیوانات سیرک ، میتواند با نیرنگ بسیار ساده ای بر فیل ها غلبه کند : وقتی فیل هنوز کودک است ، یک پایش را به تنه ی درختی می بندد . فیل بچه ، هرچه هم تقلا کند ، نمیتواند خودش را آزاد کند . اندک اندک به این تصور عادت می کند که تنه ی درخت از او نیرومندتر است .
هنگامی که بزرگ میشود و قدرت شگرفی می یابد ، تنها کافی است یک نفر طنابی دور پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد . فیل تلاشی برای آزاد کردن خودش نمیکند .
همچون فیل ها ، پاهای ما نیز اغلب اسیر بندهای شکننده اند .
اما از آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنه ی درخت عادت کرده ایم ، شهامت مبارزه را نداریم . بی آنکه بفهمیم تنها یک عمل متهورانه ی ساده برای دست یافتن ما به آزادی کافی است .
پنجشنبه 3 شهریور ماه سال 1384
روزی از بیابان گذر میکردم چشمم به تکه سنگی فتاد که برروی ان نوشته بود
اگرجوانی عاشق شد چه کند؟ نوشتم:صبرکند
باردیگر بربیابان گذرم افتاد ودیدم زیر جمله من نوشته بود
اگرصبرنداشت چه کند؟ نوشتم :به دونبال عشقش برود
بار دیگرزمانه مرا به ان بیابان رساند جمله دیگر دیدم
اگر عشقش یار گرفته بود چه کند؟ نوشتم:بمیرد
سالها گذشت روزی از ان بیابان گذر میکردم دیدم که این بار نوشته ای نبود
بلکه جوانی در کنار تکه سنگ خوابیده بود اما بی جان
چهارشنبه 2 شهریور ماه سال 1384
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم ،
که در آن دولت خاموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم ،
و ندایی که به من می گوید :
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است
سه شنبه 1 شهریور ماه سال 1384
روی برگهای زرد پاییزی کوچه قدم می زدم و با هر قدمی اشکی به خاطر گذشته ... از دست داده ام فرو می ریختم . تنها قلب شکسته ام می دانست چه غمی دارم . هر گاه به یاد می آورم که چگونه مرا شکستند آتش دنم برپا می شود و من بر خلاف آنچه که درونم است ساکت و آرام به حرکت ادامه می دهم .
من آن برگ پاییزی بودم که از درخت جدا شد و حتی باغبان هم به من نگاه نکرد .
من آن پرستوی شکسته بالی بودم که از کوچ پرستو ها عقب ماندم و اینک در سرمای زمستان تنهای تنها برای بال شکسته ام آواز می خوانم . آوازی که آنرا حتی یکی از انسانها حتی یکی از آنها نشنید و اگر شنید درک نکرد .((وای بر من)) همه جا شب است . نه ستاره ای نه نوری تنها صدایی از دور دست می آید . نه این نیز نوعی سراب است .
باغبان قصه ها می گفت .........
از صدای خیال نباید باور کرد . باید بروم . انگار در این کوچه خلوت جز من کس دیگری نیز هست . جلوتر می روم چشمانش حلقه زده . دستهایش از شدت سرما کبود شده است . دستکشی را که دارم در دستش می کنم . پالتو را نیز به او می دهم . آری حالش خوب می شود . از کنارش می گذرم و به راه خود ادامه می دهم .
دیگر کوچه ای نمانده . اینجا انتهای شهر است . وارد بیابان می شوم . آنطرفتر درختی است . پیش او می روم با تمام غمهایم به او تکیه می زنم گریه ای می کنم . صدایی از آن به گوشم می رسد . برای اولین بار است که احساس سبکی می کنم . خودم را دیدم آرام کنار درخت آرمیده بودم .
آری من مرده بودم !!!!!
سه شنبه 1 شهریور ماه سال 1384
گفتم خرابت می شوم ... گفتی تو آبادی مگر
گفتم ندادی دل به من ... گفتی تو جان دادی مگر
گفتم از کویت می روم ... گفتی تو آزادی مگر
گفتم فراموشم نکن ... گفتی تو در یادی مگر
گفتم خاموشم سالها ... گفتی تو فریادی مگر
سه شنبه 1 شهریور ماه سال 1384
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی...