دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384
نه دلم که دلبری دارد
نه دلی که دلبرش باشم
نه عذاب عشق را هرگز
به دو چشم خویشتن دیدم
نه ثواب عاشقی هرگز
بوجود خویشتن یابم
منم آن پروانه ی آزاد
که نه شمعی به برش دیده
نه آن گل را که شبنم ها
به گلبرگش بیاویخته
منم آن نسیم آزادی
که نه پیغامی به خود دارم
و نه هرگز عابری بودم
به در کشته ی معشوقی
منم آن آزاده ی آزاد
که نه در بند قفسم اینجا
و نه در قید هوا هرجا
ولی آنم که دلبری دارد
همه دلبران عاشقان درگاهش
دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384
از خدا آموختم که همه چیز حتی معشوقه ام را به خاطر خدا دوست بدارم .
هرگاه به هر چیز بیشتر از خدا اهمیت دادی آنرا از دست خواهی داد حتی معشوق
دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384
پرده ها را بکشید.
روزهایم بی لباسند
واژه هایم بی نماز
خنده هایم بی تقاص
انجا واهمه خیرات میکنند
و سایه خنجر به دستی بر دیوار...
پرده ها را بکشید.
شمعدانیها را حادثه می خشکاند
می خواهم اخرین وارث خاطرات تو من باشم.
دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384
بیبهانه بوسه نیز متولد میشود
اما با بهانه یک بوسه میرود
مثل قاصدکی در باد
و
آن وقت مینشینی کنار پنجرههای خاطره
و مرور میکنی
بوسههایی را که در خواب بر لباناش زده بودی ...
در خیالی دور
در پس چشمان بارانیات
در کنار گلی که همیشه نشکفته ماند ...
دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم،
چه خواهد ساخت.
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد.
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی،
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگ بارم را...
یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1384
وقتی باران بارید هرقدر توانستی از قطرات باران جمع کنی
من را دوست داری
و هر قدرکه نتوانستی جمع کنی
من تورا دوست دارم
یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1384
می رسد روزی که بی من زندگی را سر کنی
مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
شنبه 29 مرداد ماه سال 1384
کلی واسه این وبلاگ قالب ساختم و واسه قالب ها وقت گذاشتم و بی خوابی کشیدم...
ولی دیدم هیچی مثل سادگی نیست.
یه مدت خوره مارک بودم. اوف که چقدر آدیداس خریدم.
ولی حالا به همین نتیجه رسیدم که چند خط بالا تر کفتم...
مخلص هر چی آدم سادی زیم هست هستیم