صفحه شخصی پدرام اعظم پناه

تمامی مطالب این وبلاگ شخصی و متعلق به من و دوستانم میباشد.از عزیزان خواهشمندم دقت فرمایید که در این وبلاگ گشتم نبود نگرد نیست!


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384

               نه دلم که دلبری دارد              
نه دلی که دلبرش باشم 
نه عذاب عشق را هرگز
به دو
چشم خویشتن دیدم
   نه ثواب عاشقی هرگز 
   بوجود خویشتن یابم     
منم آن پروانه ی آزاد 
   که نه شمعی به برش دیده 
    نه آن گل را که شبنم ها
  به گلبرگش بیاویخته
منم آن نسیم آزادی  
   که نه پیغامی به خود دارم
و نه هرگز عابری بودم
    به در کشته ی معشوقی
منم آن آزاده ی آزاد 
که نه در بند قفسم اینجا 
     و نه در قید هوا هرجا
ولی آنم که دلبری دارد    
  همه دلبران عاشقان درگاهش

دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384


از خدا آموختم که همه چیز حتی معشوقه ام را به خاطر خدا دوست بدارم .

هرگاه به هر چیز بیشتر از خدا اهمیت دادی آنرا از دست خواهی داد حتی معشوق
 

دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384

پرده ها را بکشید.

روزهایم بی لباسند

واژه هایم بی نماز

خنده هایم بی تقاص

انجا واهمه خیرات میکنند

و سایه خنجر به دستی بر دیوار...

پرده ها را بکشید.

شمعدانیها را حادثه می خشکاند

می خواهم اخرین وارث خاطرات تو من باشم.

دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384

 

بی‌بهانه بوسه نیز متولد می‌شود

اما با بهانه یک بوسه می‌رود

مثل قاصدکی در باد

و

آن وقت می‌نشینی کنار پنجره‌های خاطره

و مرور می‌کنی

بوسه‌هایی را که در خواب بر لبان‌اش زده بودی ...

در خیالی دور

در پس چشمان بارانی‌ات

در کنار گلی که همیشه نشکفته ماند ...

دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد.


نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم،


 
چه خواهد ساخت.


ولی بسیار مشتاقم،


که از خاک گلویم سوتکی سازد.


گلویم سوتکی باشد.


بدست کودکی گستاخ و بازیگوش


و او


یکریز و پی در پی،


دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد


و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد


بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگ بارم را...

یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1384


وقتی باران بارید هرقدر توانستی از قطرات باران جمع کنی

من را دوست داری

و هر قدرکه نتوانستی جمع کنی

من تورا دوست دارم

یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1384

می رسد روزی که بی من  زندگی را سر کنی

مرگ عشق را باور کنی

 می رسد روزی که تنها در کنار عکس من


شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی

شنبه 29 مرداد ماه سال 1384

قالب...

کلی واسه این وبلاگ قالب ساختم و واسه قالب ها وقت گذاشتم و بی خوابی کشیدم...
ولی دیدم هیچی مثل سادگی نیست.



یه مدت خوره مارک بودم. اوف که چقدر آدیداس خریدم.
ولی حالا به همین نتیجه رسیدم که چند خط بالا تر کفتم...

مخلص هر چی آدم سادی زیم هست هستیم