صفحه شخصی پدرام اعظم پناه

تمامی مطالب این وبلاگ شخصی و متعلق به من و دوستانم میباشد.از عزیزان خواهشمندم دقت فرمایید که در این وبلاگ گشتم نبود نگرد نیست!


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 خرداد ماه سال 1384


EVANESCENCE LYRICS

"Where Will You Go"

You’re too important for anyone
You play the role of all you long to be
But I, I know who you really are
You’re the one who cries when you’re alone


But where will you go
With no one left to save you from yourself
You can’t escape
You can’t escape

You think that I can’t see right through your eyes
Scared to death to face reality
No one seems to hear your hidden cries
You’re left to face yourself alone


I realize you’re afraid
But you can’t abandon everyone
You can’t escape
You don’t want to escape

I’m so sick of speaking words that no one understands
Is it clear enough that you can’t live your whole life all alone
I can hear you in a whisper
But you can’t even hear me screaming


I realize you’re afraid
But you can’t reject the whole world
You can’t escape
You won’t escape
You can’t escape
You don’t want to escape


شنبه 28 خرداد ماه سال 1384


باید از عشق تو مرد و از دست همه راحت شد
باید از عشق تو مرد و از دست تو هم راحت شد



شنبه 28 خرداد ماه سال 1384

فکر میکنین پسرا و دخترا چه جوری نیمرو درست میکنن؟

دخترها:

۱- توی ماهیتابه روغن میریزن
۲- اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن
۳- تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن
۴- چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن


پسرها:

۱- توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن
۲- توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن
۳- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
۴- توی ماهیتابه روغن میریزن
۵- توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن
۶- یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن
۷- چند تا فحش میدن
۸- دنبال کبریت میگردن
۹- با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره
۱۰- ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد!)
۱۱- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن
۱۲- تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک میکنن
۱۳- چند تا فحش میدن و لباس میپوشن
۱۴- میرن سراغ بقالی سر کوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن
۱۵- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن
۱۶- روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن
۱۷- تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن
۱۸- دنبال نمکدون میگردن
۱۹- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن
20- دنبال کیسهء نمک میگردن و بلاخره پیداش میکنن
21- نمکدون رو پر از نمک میکنن
22- صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون
23- نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن
24- بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه
25- چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن
26- توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن
27- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن
28- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون
29- سریع برمیگردن توی آشپزخونه
30- تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن
31- ماهیتابه رو میندازن توی سینک
32- دنبال ظرفهای مسی میگردن
33- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن
34- چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن
35- یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیدارن
36- چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن
37- یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه
38- روی باقیماندهء تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن
39- چند تا فحش میدن و بلند میشن
40- نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن
41- قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن
42- چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن
43- با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن
44- پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن
45- نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن
چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

to see light,look at sun
to see love look at moon
to see beauty,look at nature
to see hope,look at future
.but
to see all of this,look at the mirror

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

«   خواستگاری خر  »

خری آمد به سوی مادر خویش

بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری

اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان

تو را من دوست دارم بهتر از جان

ز بین این همه خرهای خوشگل

یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد

کمی عرعر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت

به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من

به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو پالان به تن کن

برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه

شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش

یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله

همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید

وصال عقد ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانم آیا رضایی

به عقد ایشان در نمایید

یکی از حاضرین گفتا به خنده

عروس خانم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر بپرسید

که خر خانم سرش یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند

به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی

برای این دو خر در زندگانی

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384


"I Must Be Dreaming"

How can I pretend that I don't see
What you hide so carelessly?
I saw her bleed
You heard me breathe
And I froze inside myself
And turned away
I must be dreaming

We all live
We all die
That does not begin to justify you

It's not what it seems
Not what you think
No I must be dreaming
It's only in my mind
Not in real life
No I must be dreaming

Help you know I've got to tell someone
Tell them what I know you've done
I fear you but spoken fears can come true

We all live
We all die
That does not begin to justify you

It's not what it seems
Not what you think
No I must be dreaming
It's only in my mind
Not in real life
No I must be dreaming

Not what it seems
Not what you think
I must be dreaming

Just in my mind
Not in real life
I must be dreaming



چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

ای غایب از نظر ، به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به جان دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامان بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا بر آرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صدگونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب
بیمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوی آب بسته ام از دیده برکنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت و ز غم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه ی خنجر گذارمت
می گریم و مرادم ازین اشک سیل بار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست
فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی که او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن


چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

 

نیلوفر آبی من! با من بمان تا همیشه

بر موج موج نگاهم شعری بخوان تا همیشه

گویند فصل شقایق طی میشود چون بهاران

اما تو ای آبی محض با من بمان تا همیشه

مواج میگردد اینجا دریای قلبم به شوقت

شوق تو یعنی شکفتن این را بدان تا همیشه

مثل تب امتحان است  این اضطراب حضورت

ای کاش با من بماند این امتحان تا همیشه

سوگند خوردم بمانم در دشت زیبای عشقت

این خط که بر گردت کشیدم باشد نشان تا همیشه

هر چند مات و شکسته است گلهای تصویر شعرم

امیدوارم ببخشی ای مهربان تا همیشه !!!

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

۱- اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تورا با تمام وجودش دوست ندارد.
۲- هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که اینچنین ارزشی داشته باشد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
۳- دوست واقعی کسی ست که دستهای تو را بگیرد، و قلبت را لمس کند.
۴- دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که درهنگام با تو بودن پیدا میکنم.
۵- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آنست که، در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
۶- هرگز لبخند را ترک نکن، حتی هنگام ناراحتی، چون ممکن است هر کسی عاشق لبخند تو شود.
۷- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.
۸- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی.
۹- همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را می آزارد اعتماد نکنی.
۱۰- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش خود را می شناسی قبل از آنکه دیگری را بشناسی.
۱۱- زیاد از حد خود را تحت فشار قرار نده، بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
۱۲- از چیزی که می گذرد غم مخور، به آنچه پس از آن می آید لبخند بزن.

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

تمام راه ها به یک جا ختم میشوند . اما تو راه خودت را انتخاب کن و آن را تا آخر طی کن . سعی نکن که در همه ی راه ها قدم بگذاری .

              

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

اگر کارها خوب پیش نمیرود فقط دو توضیح ممکن است وجود داشته باشد :

یا طاقتت به معرض امتحان گذاشته شده است و یا باید در راهت تغییر ایجاد کنی .

                             

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

انسان آنقدر وقت ندارد که نیمی از عمرش را صرف نزاع و ستیزه کند .
اگر کسی از آزار و اذیت کردن من دست بکشد ، هرگز گذشته را برای تلافی به خاطر نمی آورم .

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

باران آمد . باران تند آمد . آن مرد در باران آمد .
راستی مرد بارانی اینجا خواهد ماند یا تنها رهگذری بود که برای فرار از باران زیر طاق شیروانی خانه ام پناه گرفته بود ... !!!

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

این تست هوش رو به مسخره نگیرید . که هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید . خودتون رو امتحان کنید ببینید چند تا از سوالها رو میتونید جواب بدید . موفق باشید .
و اما سوال :
 
۱- یکی از مربیان اسبق تیم ملی فوتبال ایران :  محمد مایلی ...
الف - عتیقه          ب - فابریک
ج - زیرخاکی          د - کهن


۲- بازیگر ایرانی فیلم قرمز :
الف - هدیه تهرانی          ب - کادو اصفهانی
ج - پیشکش تبریزی          د - اهدایی از شیراز


۳- از بازیگران قدیمی سینما : عزت الله ...
الف - کمیته          ب - گشت ویژه
ج - انتظامی          د - لباس شخصی


۴- فیلمی به بازیگری پرویز پرستویی : مرد...
الف - پست فطرت          ب - بی پدر و مادر
ج - عوضی                     د - بی تربیت


۵ - یکی از گذارشگران فوتبال : جواد....
الف - بیابانی           ب - اتوبانی
ج - خیابانی            د - جاده دو طرفه

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384


آزادی را فقط در مجسمه ی آن یافتم.

انسان آزاد خلق شده ، اما همه جا در بند و زنجیر است.



چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

عشق تنها یک جنون نیست
بلکه ترکیبی است از چندین نوع جنون

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

من میخواهم کاملا شبیه یک درخت باشم . میخواهم همواره نمو کنم . از بالا میوه هایی داشته باشم و از پایین با استحکام روح ریشه خود را در اعماق زمین فرو برم تا بتوانم به زندگانی عملی خود روش و نیرویی بدهم .

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1384

زنبق آرام چشمانش را بست . شاید میخواست تمام گذشته اش را با حرص و ولع توی نگاهش زندانی کند . یادش آمد ، حدود یکسال پیش بود روزی که برای نخستین بار سراب رز سپید را احساس کرده بود ، لمس کرده بود و با تمام وجود با آن سراب زیبا آمیخته بود .
یکی از همان روزهای تنهایی ، وقتی چشمان خسته ، انتظارش را به فردا دوخته بود تا از پس غبارهای ابهام شاید کورسویی را درک کند ، او را دیده بود .
در دوردستها رز سپیدی مغرور و دلفریب زیبا و آرام به زمین و زمان و پروانه های اطرافش فخر می فروخت . او در بستری از عطر یاس و بوی سوسن بود و چشمه ی سرد و روانی به او آرامش می بخشید .
می دید که شبنم های زندگی چگونه گونه های تب دارش را گلگون کرده بود ولی زنبق آن روز سراب را فراموش کرد و بقیه ی روزش را آرام گذراند . اما صبح فردا وقتی چشمانش با نوازشهای خورشید مهر گشوده شد  آرامش از دل تنهایی اش رفت ، تاب و قرارش را برای روزهای متمادی از دست داد . نمی دانست به دنبال چیست .
اما وقتی دوباره رز سپید مغرور و آرام در مقابل دیدگانش جلوه گر شد آرامش سراسر وجودش را گرفت .
حال فهمید که روزهای انتظارش در پی چه بوده . کم کم آرامش دیدن او دلتنگی روزهای غربت را رنگ آبی بخشید . دیگر به او عادت کرده بود . به غنچه ی رز سپید لوس و مغرور و از خود راضی خو گرفته بود .
نمی خواست ، او هیچ گاه نمی خواست کسی را وارد دنیای تنهایی اش کند . آن هم یک سراب.........
اما رز سپید آرام آرام به دنیای زنبق پا گذاشت و کم کم تمام دنیایش را پر کرد . حالا با هر طلوع او را می جست و با هر غروبی با خیالش به خواب می رفت اما ....
زنبق آرام چشمان حقیقتش را گشود . تا فرسنگها شاخه گلی نبود . سراب های وهم در نظرش محو شده بود ... 
ناگهان از پس روزهای گذشته خاطره ای کمرنگ در ذهنش جای گرفت و یاد چشمان آرام قاصدکی رقصان لبخند کمرنگی روی لبان خسته زنبق نشاند . یادش آمد به روزهای گذشته ، آن روزهایی که رز سپید تمام دنیایش را پر کرده بود . در همان روزها بود که در یکی از طلوع های انتظارش قاصدکی رقصان همراه نسیمی به کویر غربت پا گذاشت و در کنار زنبق آرام گرفت . قاصدک خبر از دیار یار داشت و عطر رز سپید را با خود همراه داشت .
هنوز شعله ی آبی چشمان ناقدش را به یاد داشت . نگاه سوزانی که زنبق را از عشق رز سپید به آتش می کشید ...  و زنبق چه وحشیانه او را به دست باد سپرد . شاید او آمده بود تا همدم روزهای تنهایی زنبق در آن کویر غربت باشد ولی زنبق هیچ گاه نفهمید او از کجا آمد  و به کجا رفت . تنها از او خاطره ی شیرین نگاههایش بود ... 
دلش گرفت ، چرا او نمی توانست چون یاس عطر مهربانی اش را بر دنیا بیافشاند ...
اما حالا دیگر همه رفته اند ، رز سپید ، قاصدک و ...
و باز هم زنبق تنهاست .
راستی انگار همین دیروز بود ، نه ، انگار سال ها پیش بود ....